۱۳۸۷۰۴۲۱

جمعه ها
سه کلمه حرف میزنیم،
دراز می کشیم و نوشته می خوانیم
هرکدام در اتاق خود

۱۳۸۷۰۳۳۱

آدمات که زیاد می شن
عکس ها زمان رو بیشتر نشونت می دن
وگرنه می شد همون چه لاغر بودی چه سیاه بودی و
حوالیش.

۱۳۸۷۰۳۱۸

دفعه بعدی اینقدر محکم زدم که چند ثانیه ای خواب از سرم پرید - دی یوث- از صدای دور شدنش می شد فهمید که جون سالم به در برده . پهلو به پهلو شدم- کی این در رو باز گذاشت دوباره- در رو پشت سرم بستم، برای تپش قلب پیشش رفته بودم، که بهم گفت بلند شو ببینم چه جوری وامیستی. بلند شدم تا جایی که میشد شیکممودادم تو،شونه هامو هم باز کردم که قوز نکرده باشم،نیشخندش نشون می داد که قضیه چندان خوب پیش نمی ره، مطبش هم شبیه دفتر جعفری بود که همیشه توی کمیسیون جلو چار نفر دیگه می رید به طرحام. صدای یکی دیگه از دور می اومد مثل ماشینی که با سرعت داره از دور به خونه نزدیک می شه. صدا به اوجش که رسید دستم دوباره ناخوداگاه شترق زد توی صورتم. بعدشم که بلند شدم قرص گذاشتم.­­­

- یارو اُسکله؟
- نه بابا . دمش خیلی گرم
- تو هم جو میدی به داستان ها،تا دید دور وبرش شلوغه تیریپ علی گلابی اومد ، کیف دراورد و پول رو کرد و از این برنامه ها
- خب انینه. نداده بود که هنوز بچه اینجا داشت عر می زد که
- نشئه بودن؟
- نه سر این دختره بود،کرجیه هست ، پرملاته
- خب؟
- هیچی ،حمید یه هفته ای هست تیز کرده براش، به بهانه ی زبان تخصصی دور و برش می پلکید، نگواینجا یه همسایه دارن ، طرف هم تو کف ِ دخترس. خلاصه پشت سلف بهم گیر دادن ،حمید هم شاخ شد دعوا کشید به بیرون. تا حراست برسه، دهنش خون خالی بود...
- کی جمش کرد؟
- تو دانشگاه پانسمانش کردن گفتن باید بری بخیه بزنی ،لنگ پول بودن ، حراست هم نمی داد، تا استاده اومد..
- خدایی یارو اسکله
-

۱۳۸۷۰۳۱۳

- شاید یه داستانی نوشتم که ازاینجا شرو ع بشه،از قطره عرقی که روی پیشونی روییده میشه و پایین میاد و از روی ابروی تتو شده و تیغ تیغ ابروی سابق می گذره و می رسه به روی پلک. و طرف همونطوری که داره با دست راستش در ماشین جیپ رو باز می کنه، با دست چپ پلک چشمش رو پاک کنه.

- شاید گشتم یکی رو پیدا کردم که فلوت بزنه ، نی نه ها، فلوت. بعدش مجبورش کنم باهاش موسیقی فیلم "گام معلق لک لک" رو برام بزنه. هر چی هم بگه نمیشه ساکسفون می خواد ،بگم غلط کردی بزن.

- شاید یه پولی جمع کردم،یه جیپی چیزی خریدم ،زیر پای امیر ثانی نشستم تا بیخیال کار و زندگیش بشه و مثل بولِک ولولِک یه جایی رو انتخاب کنیم و بزنیم تو جاده. اون موقع رانندگی حرف بزنه و منم با لبخند چرت بزنم،جوری که حرفاش و بوی کوهستان و خوابام وصدای فلوت با هم قاطی بشن.

- شاید اومدم پیشت. آروم کنارت دراز کشیدم ،وقت سوگواریه .

۱۳۸۷۰۳۰۵






اگر چیزی به نام معماری کانسپچوال وجود داشته باشد...

رقص، ویدئو پروجکشن و صفحه آیینه ای 45 درجه.


1996

۱۳۸۷۰۲۲۴

پیشینه شناسی بهینه سازی رفتارگرایی تخصصی 2واحد عملی
پیش نیاز : پیشینه شناسی بهینه سازی رفتار گرایی عمومی 40 واحد
1- چرا وقتی دارم از نظارت سه تا از کارگاه های حاج حبیب مصالح فروش برمی گردم .و موبایلی سراغ نمارومی کار ِ کننده رو از آق مهندسای دیگه میگیرم ، تا می رسم دفتر همونطوری خاک و خلی برای خانومای سال پایینی از علاقه مفرطم به طراحی و ماکت و حجم چه عالمی داره سخنرانی می کنم.؟
2- چرا وقتی تو مسابقه ها مقام نمیارم ،مسابقه اخی میشه، بودار میشه،مشکوک میشه،بی اعتبار می شه، تحریمش می کنم ،افشاش می کنم،تحریک می کنم،ماده و تبصره کشف می کنم ،رو می کنم وزنگ آخر دم در وامیستم ولی کافیه تو مسابقه طراحی سر در شهرداری چهاردانگه – که توش از یازده طرح رسیده ،پنج تاش برای تنها مهندس اونجابوده- بین ده منتخب برازنده باشم، تابلوو پلاکارد نصب می کنم،اعلامیه چاپ می کنم،چراغونی و عتبات عالیات راه میندازم،پرده می زنم و در مصاحبه با نشریه خانواده سبزساختمان، مسابقات رو یگانه راه حل عملی و تنقیه ای برای پیکر یبس معماری ایران می دونم؟
3-چرا اسم بازی در میارم جو بازی را میندازم .بت سازی می کنم و بعدها که می بینم گنده شدن این اسم ها بدجوری از لحاظ روان و سوزندگی فشار میارن،شروع میکنم به لگد پرونی پشت سرشون و شیشکی و شکلک یه یه یه براشون درآوردن؟
4-چرا وقتی مامان جونم- که خیلی نگران شرایط منه- یه نوشته ماتریسی ِ عربی - اردو برام از دعا نویس قمی می گیره ، من با ناز ونوزکه مثلن شوهر نمیخوام بالاخره قبول می کنم که همیشه آویزونم باشه وبعد با توجه به نگاه مدرنم به هستی و زمان، اونو با منطق گریزی معماری آوانگارد مناظره می کنم؟
5-چرا وقتی بیکارم،از اهمیت کار تئوریک،اگه کار کارگاهی دارم،از قرتی بازی طراحی،اگه دفتری هستم از درپیتی اجرا،اگه کار ساخته ندارم،از ارجحیت ایده ،اگه کار اجرا کردم ،از معمار کاغذی بودن بقیه حرف می زنم.؟
6- ... هیچی بابا فقط تو رو به خدا و به کهکشان هاش قسم ،به کیوی و زیتون قسم،به هرکی که دوستش داری و پا نمی ده قسم ،یه مدتی کولهاس رو فراموش کن.اصلن انگار نیست،اقا انگار نبوده کمپلت. به نفع همه ست.
7-آهای منی که عاشق معماری سنتی هستم، چرا آخه مقرنس و یزدی بندی رو به شیوه چپاننده ای میبندم به ناف معماری کاسموژنیک و فراکتال و دل هر ذره را که بشکافی آفتابیش در میان بینی؟
8-چرا وقتی توی کارگاه حاج حبیب از کله پاچه خورون صبح تا صلات مغرب وعشاء در حال داد و ستد فحش های "ک" دار با تلفظ حرفه ایش و میمیک قهوه خونه ایش هستم ،به خونه که می رسم بعد از سه دقیقه سرچ و پیدا کردن یه معمار از سولوقون ِ آلبانی و معرفی چهره اش به همراه اکس گرل فرند سابقش توی وبلاگم،میشم مسیونر مذهبی وراه میافتم تو وبلاگها برای تبلیغ اخلاق اورتودکس صدرعربستانی وحال وهوای ِ ناهین عن المنکر و والعافین عن اناس؟
9-چرا منی که یه روز در هفته تو دانشگاه آزاد واحد اسلامشهر و چهاردانگه به فوق دیپلم های بی کنکور اومده هنرستانی نقشه کشی درس میدم ،اونوقت تو هر مهمونی هر خانوم شیکی که شغلم رو می پرسه با لبخند داوینچی و نجابت اسب و حجب و حیای مریم باکره ،فروتنانه خودم رو مدرس دانشگاه معرفی میکنم و بدون اینکه منم شغل طرف رو بپرسم،سکوت می کنم و به لیوانم خیره میشم؟
10- چرا وقتی بعد از اینکه یه ربع تلفنی با دلال سر فروش برگه های نظارت ،جون مهندس نمیشه کردم و چک و چوونه زدم ،به صورت دانشجوی ترگل ِجو ِمعماریم لبخند می زنم و مهربانانه طرحش رو فاقد عمق کافی برای ایجاد "روح مکان ایرانی" قلم داد می کنم؟

۱۳۸۷۰۲۲۰

این بار هم در آغوش دیگری
با تک صدایی می پرم از خواب
مثل همیشه
سرآسیمه تر از همیشه

کهنه ترس ِ لانه کرده ی ده سال پیش :
خانه ی شرجی و کوچه ی بن بست و
همسایه های فضول

۱۳۸۷۰۲۱۱


اگه نوشتن مثل خط کشیدن بود یا من اونجور نوشتن رو بلد بودم،فکر کنم می تونستم ساعت ها بشینم بی نتیجه بنویسم و فرت فرت صفحه ها رو سیاه کنم. اونوقت شاید بجای این دفترچه های اسکیسی که توی این سالها در کلاسها ی مختلف تاریخ اسلام و استاتیک یا در شرکت های مختلف و توی رختخواب توشون الکی خط کشیدم،چند جلدی کتاب نوشته بودم که البته اونها هم معنی خاصی نداشتند ولی یه جورایی خیلی خوب بودند،مثل همین دفترچه ها که در اوج ِ هیچی نبودن همینطوری خوبند.
بی تمرکز طراحی کردن از اونجایی خوبه که کاملن انعطاف پذیره ، میتونه با ایده، بی ایده ،باحوصله و بی حوصله انجام بشه ،خودش خودش رو ادامه می ده ،تغییر میده ،مراقبت و مواظبت نمی خواد واسه خودش تو کوچه بزرگ میشه .میتونی از یه قطره مشکوک که موقع عطسه روی کاغذ افتاده یه چهره بسازی ،یا از یه خط بی ربطی شروع کنی و حجمی غریبه از توش بیرون بیاری و وسطش حال کنی تبدیلش کنی به یه فیگور، آخرش هم که می بینی گندخورده توش ،سیاهش میکنی و بخودت یادآوری می کنی که ترکیب بندی های آبستره مادر هنرهای تصویریند. میبینی.اصلن خراب شدنی وجود نداره.داغون ترینشون هم نگهداشتنی اند.هیچ وقت هیچ صفحه ای رو نمی کَنی ،مچاله نمی کنی،حذف نمی کنی واسه همینه برخلاف همه دفتر های دیگه که در طول زمان لاغر می شن ، دفتر های اسکیس تا آخرش صلابت و عضلانگی خودشون روحفظ می کنند و پایانی کلفت رو برای خودشون رقم می زنند.در اوج. قدرتمند و مردانه عین تراژدی های یونانی.
هیچ وقت دفتر های سابقت رو نقد نمی کنی، طرح ها اگه پشت وانتی وغروب وصخره ای هم باشن اَه اَه و چه لوس و لزج نمیگی.از ترس آبرو قایمشون نمیکنی، مثل انشا های دبیرستانی نیست مثل غزل های لب لعل نمکین ِ شونزده سالگی نیست مثل تو دنده استارت زدن نیست....
توی دفترچه اسکیس دموکراسی حکم فرماست،طرح های مدادی ،آبرنگی،ذغالی وجوهری میتونن در نهایت احترام کنار هم قرار بگیرند کسی هم بیضه نمی کنه بگه چرا (هارمونی کجا بود، پلورالیسم رو بچسب.)چهره ای که با جوهر و تف ِ خلطی کشیدی همونقدری ارج و قرب داره که حجم معماری ای که هزار ساعت خودآزارانه هاشورش زدی. می تونی بشینی از رو لختی های کلیمت پنجاه دفعه بکشی، می تونی احجام فیل هوا کن ات روچپ و راست و زرت زرت تو دل هم فرو کنی و بیرون بیاری،کش بدی،کج کنی،له کنی،دفرمه کنی،هزار متر کنسول کنی،باسن لق ِجاذبه زمین و منتقد و کارفرما....... اووواَه( راستی تا یادم نرفته بگم نه که معمار جماعت خیلی مودبند، در مورد آلوده کردن ساحت قلم هی به من تذکر می دن منم دارم سعی می کنم تا جایی که به روان ِ مطلب انگشت جدی ای وارد نشه از جایگزین های استریل استفاده کنم)...اووواَه.. دفترچه اسکیس تجسم رویاهاته، همون تابلوی رفع تموم محدودیت ها در جاده ست، کسی نمی تونه گیر بده کپ زدی،ال کردی، عملکرد نداره،سازه جواب نمیده، اقتصادی نیست .زهر مار.
یه موقع هایی هم توی یکی از اینها یه نوع فرمی ،فیگوری،یه خانواده حجمی سر و کلشون پیدا می شه،به نسل های بعدی راه پیدا می کنه، پخته میشه و بعد هم آروم آروم توی یکی از دفتر های بعدی می میره، بعد ها هم که می بینیشون تو مایه های همکلاسی های قدیمی اند، سلام علیکی و سه دقیقه خاطرات قدیم و خدافظ شما..
اگه نوشتن مثل خط کشیدن بود یا حداقل من اونطور نوشتن رو بلد بودم،اونوقت این نوشته اینی نمیشد که الان هست،یه چیزی میشد ول و آزاد وآبستره، نیمه کاره از چند جهت،شخصی و مبهم و احتمالن گیج. وبا لحن آدمی که از چُرتِ سیر و پُر بعد از ظهر پا شده و لم داده و توی دفترش خط می کشه و خط هاش یه جورایی شبیه قیافه داوود بهبودی میشه که ماهواره داره گلچینی از کلیپ هاش رو - با تمامی مینیمال فِیس های امروزی و شمایل ِ تریلی ِ سابقش- پخش می کنه، نه با لحن آدمی که سه روزه این نوشته رو دفع کرده و حوصله نمی کنه که تایپش کنه.

۱۳۸۷۰۲۰۲

چهره مرد هنر آفرین در جوانی (به افتخار آقای ریغو)

هر چی میگذره بیشتر حسودیم میشه به اون دو سال آخر ِ ده دقیقه فاصلۀ کوچه باغی ِ خونه تا سر کار و فک زدن بی ته و ایربراش بازی ِ اونجا، تا وقتی بر می گردیم به اتاق سه در دوازدهمون ،حرفی باقی نمونه و طبق روال، سه ثانیه مطالعه بکنی وبعد یه کله دوازده ساعتِ اسبی بخوابی و منم رنگ بمالم رو بوم نصفه - همیشه نصفه - و دوباره عوضش کنم وبعد از چهارماه هم که یه چیزی از توش دراومد ، وقتی نیستم یه چیز جدید بکشی روش..

۱۳۸۷۰۱۲۷

فضا بدون معماری برای ضیافت نصیر

وسط راسته بازار کوتاه ماسوله، در بین پیراشکی فروشان وصنف چاقوضامن دارو تسبیح فروشی ها ، نرسیده به تخت و قلیان های تابستانه،قهوه خانه ای هست سیاه و تاریک و دخمه ای که به چشم توریست های یک ساعته که عروسک های کاموا نارنجی و فسفری می خرند، نمی آید. سالها به چشم ما هم نمی آمد. با این که چندان دل خوشی ازابن روستا ندارم، زیاد به ماسوله می رفتیم و نمی دانم این دل چرکی بخاطر ساس های بومی ست که از خجالت ما درمی آمدند وقتی با آقای ریغو در سالها ی اول آنجا می ماندیم یا برای تضادی است که بین فقر و نکبت این روستا با زیبایی سانتی مانتال و "قدیمی پسند"ش وجود دارد، ما برای کار می رفتیم یا فکر می کردیم برای کار می رویم.

قهوه خانه اینقدری چرک و سیاه است که نفهمی جنس ستون هایش از چوب است یا که آهن و آینه هایش اینقدر کدرکه چهره چند پیرمرد عبوسش تار تر از واقعیت به چشم بیایند.مراجعان از یک قماش بودند : پیرمردی از صبح می آمد و بی کلام به گذر خیره می شدتا شب که به خانه بر می گشت ودو نفر که بی کلام دومینو بازی می کردند .یکی هم حرف میزد با خودش یا با همه، تکه تکه وبم مثل اینکه که توتونی چیزی می جود و چایچی ای فرتوت که فقط از پس چای ریختن بر می آمد .نگاهشان به ما خصمانه نبود ،شاکی بود انگار که یک بازنشسته ارتش را بچۀ مهمان از خواب بعد از ظهر پرانده باشد و او همه داد و بیداد وغر و فحشی را که فرو خورده به همراه حق به جانبی همیشگی اش، در نگاهی خلاصه کند. چایی تلخ گیلانی ما با ورود توریستی شنگول که اروپایی به نظر می آمد با دوربین حرفه ای و بند و بساطش همزمان شد و همان که حرف میزد به زبان محلی غرغری کرد ،جویده جویده و تفی را هم بدرقه اش . منظورش هر چه بود توریست فهمید و برای عکس برداری اجازه خواست.ما هم فهمیدیم ، نگاه ها یشان معنی دار شدند که اینجا اضافه ایم که این دخمه آخرین مکان افرادی ست که روزگارشان به سر آمده که اینها باز ماندگان قبیله ای هستند که فرزندانشان آنها را ترک کرده اند و دور این آخرین آتش کنار هم می نشینند. درجزیره ای دور از سیلاب ِجمعیتِ خوشرنگ تابستانی ،در پناهگاهی برای زمستان های سوت و کور و سرد و منزوی ماسوله. این آخرین تجمع ِاین نسل ِمنقرض شده،این گروه ِ وامانده از شهری تمام شده ،عتیقه شده، حضور غریبه ها را بر نمی تابید.آنجا حریم بی دفاعشان بود.مرزی سست .

میدانید ،بعضی فضا ها برای من شادند بعضی دلگیر بعضی دو ستانه و بعضی ... (جای این نقاط میشود انبوه صفت ها را نوشت) ولی تا بحال هیچ فضای معماری مرا "نگرفته" و آنطوری که می گویند دل مرا "نلرزانده" و قلب مرا "تسخیر"نکرده و نوشته هایی از این دست برای من بیشتر در حیطه ادبیات لیریک قرار گرفته تا مباحث معماری، یک زمانی می گفتم اگر شما برای پِخ کردن و ترساندن بچه مدرسه ای ها وبه گریه در آوردنشان فدرت فضاسازی قائلید منهم مساجد بزرگ مان را از لحاظ فضایی غنی می دانم.آن موقع آنها را به غول های خالکوبی شده یا چکش های تزیین شده تشبیه میکردم و هنوز هم - اگر بخواهم صادق باشم- آدم ها و نوع فعالیتی که در فضایی وجود دارد را مهمترین عامل در کیفیت و حال و هوای آنجا می دانم .عنوان کردن این قهوه خانه هم از آنجا نبود که فضایش مرا له کرده یا اشکم را در آورده یا به فکر فرو برده است شاید بیشتر برای آن است که در رویا های قبل ازچرت زدن ام، سرو کله این فضا زیاد پیدا می شود. آن وقتها که فکر های معمولی آدم آنقدر لینک در لینک می رود تا سر از جا های بی ربطی در آورد و به داستانهای قر و قات و بی سر و ته تبدیل شود و به خواب لذیذ یا به پرشی از ترس بیانجامد.
این قهوه خانه را زیاد دیده ام با پیر مرد هایی مات که گاهی با چهره خودشان بودند و گاهی با چهره ریغو وگاهی من.

۱۳۸۷۰۱۲۱



طاق باز، نوشتن مشکل است

دیگرنه به بی خیالی زدن به کار می آید
نه مالیخولیا،
نشانه های بیماری بازگشته اند .


۱۳۸۷۰۱۰۹

به سلامتی سه تن

حمید برا هر کار کوچک و بزرگی مراسم درست می کنه هر رفتاری مثل غذا خوردن،بیرون رفتن،قدم زدن وهرچی که فکرش رو بکنی براش یه جور آیینه. سیگار کشیدنش که در مایه های عبادات سیک های هندوستانه ، باید تنها باشه و کسی نگاهش نکنه و موسیقی دلخواهش رو گوش بده و تلفنش خاموش باشه و چمباتمه بزنه کنج اتاق و خیره بشه و … یا اگه مثلن بخواد به من زنگ بزنه هزار جور سبک و سنگین می کنه ، بیست دفعه عقب می اندازه ، یکماه فکر می کنه چی بگه چه وقتی زنگ بزنه مزاحم نباشه من سر حال باشم اول حموم یک ساعته اش رو میره بعد مراسم سیگار رو بجا میاره و بعد از سه بار گذاشتن و بر داشتن گوشی تلفن، شماره گیری می کنه….

[سلام حمید ، تو در عین بی خدایی یک تقدس گرای بالفطره ای. یک همه چی جدی کن تمام عیار].

میدونی، کلافگی ماهیت پیچاپیچی داره کمتر مستقل در انظار دیده شده و بیشتر وابسته به فعالیت های دیگه ست و مثل یه انگل از توی اونا جوونه می زنه.می تونه تو خرتوخری ِکار قبل عید بیاد خفتت کنه یا اینکه تو تعطیلات نازل بشه که واصل بشی به چنل تو و خوندن اس ام اس های سند تو آل و کله خاروندن و کندن ناخن های پا.

کلافگی کلن متضاد چیزی نیست ، متضاد سرخوشی ،شادی ، مشغولیت و یا حتی غم هم نیست . تو دلشونه ،تو خودشون. یه کروشه هست که وسط هر واقعه مثبت و منفی باز و بسته میشه.مثل باکتری های توی بدن ،مثل آنتروپی سیستم هاست. اپیستیمه دوران کار و تعطیلاته،نمونه عینی بی هدفی ِفاعل شناساست.ول معطلی ابژه. مثل جوشی که بعد از اپیلاسیون و قبل از مهمونی توی صورت ملت در میاد و میشه عامل بدبختی مضحک طرف و با تکنیک های ساروج و کرم پودر های ساختمان گلدیس هم مخفی نمیشه و یکهو اتمسفر رو تبدیل می کنه به چیزی نزدیک به غروب های بعد از برنامه کودک هفت هشت سالگی.

در حقیقت همون " که چی"معروفه که وسط هر کار به اصطلاح و موسوم به "جدی" ای مثل خوندن و نوشتن و ساختن و کشیدن و تغزل و تحبب و رقصیدن و کل کل می آد تو کلت. حالا بیاییم هی برنامه بریزیم برا سال آینده ،هدف کوتاه مدت و کلفت مدت تعیین کنیم و هی سال گذشته رو ارزیابی مالی ،پروژه ای ، عشقی کنیم.

به هر صورت بدلیل ارزش کار گروهی و این که سال سالِِ ِ شکوفه و نوآوریه و از اونجا که اصولن شاش دسته جمعی پاداش ریدن داره،مثل اینکه تو این تعطیلات ،دسته جمعی کلافگی کردیم. هم من و هم اون رفیقی که به زبان عبری برام کامنت گذاشته و بعد از کشف رمز معلوم شد نوشته حالش ازمن بهم می خوره و هم خود خرت که بعد از دو قرن سکوت و ده بار متارکه و طلاق با هزار نفر، زنگ زدی منو از خواب آلپرازولامیم بلند کردی که حرف پنج سال پیشم که یادم نیست چی چی گفتم رو تکرار کنی و با تردید و سکوت های پیاپی و سختی هر چه تمام تر بگی که تو درست می گفتی و اینها. حالا خب پسر که چی.

۱۳۸۷۰۱۰۱

۱۳۸۶۱۲۱۹

بعله داداش ِ من . بدبختي انواع داره

شغل من، آخرين و محافظه كارانه ترين انتخاب ممكن بود، حقيقتش تاسال هاي آخر تحصيل و عنفوان خر حمالي مفت و راندو كردن و فاز دو كشيدن هم مطمئن نبودم كه قراره بقيه عمرم به معماري بگذره و گريز هاي گاه و بيگاه و بيخيال‌ ِ كار و دانشگاه شدن ِ گهگاهي هم به همين دليل بود.اين گرايش ريشه دار ازدوره بعد از ميخام خلبان –دكتر بشم ِسنتی ِبچگی متناوبن وجود داشت و آرزوهاي شغلي طيف گسترده اي رو از باستان شناسي و دروازه باني تا طراحي عروسك و مجسمه سازي شامل ميشد .اولين چيزي كه از رمبوي شاعر شنيده بودم اين بود كه شاعري رو در بيست سالگي ول كرد به امان خدا و زد تو كارقاچاق اسلحه در آفريقا، طبعن يه مدتي رو هم با خيال قاچاقچي اسلحه شدن با نيش ِ واز توي رختخواب غلت مي زديم كه بعدن تحت تاثير آموزه هاي امانيستي پوچیستي رفقا خودبخود ته نشين شد و رفت پي كارش مثل الباقي خيالات...

بقول دوستم که بنیانگزار تئوری بدبختی هاست ،انواع بدبختي گاهن خودشون متضاد و متناقضند.بعضي بدبختي ها خيلي رئالند مثل اون بيچاره مال كجائك ِ گرگان كه ديده بود بچه هاش پوست هندونه ي آشغال مردم رو گاز می زنند و خودشو دار زده بود يا از همينا كه هر شب تو اخبار مي بينيم ....بعضي بدبختي ها رمانتيكند كه چون به حول و قوه الهي همه اينكاره هستند و به انواع استايل و اسلوبش تسلط كافي دارند،واردش نمی شویم .نوع دیگری که بسیار شایع ومزمن هم هست بدبختي ها ی ايدآليستيه مثل ناراحتي برا منقرض شدن تمساح سياه سواحيلي توي جنگل هاي آمازون. ...بدبختي هاي انتزاعي هم کم نیست ،ناراحتي برا چيزاي غير واقعي. مثل زنجموره شب تاصبح برا نمره كم آوردن..... نوع رديفي از بدبختي هم هست كه تو این شب عظیم جا داره ازش ياد كنيم به ايشون بدبختي مضحك اطلاق ميشه . كه دقيقن همون رنج و حال گرفتگي و اكسازپام و لقمان حكيم و اين برنامه ها رو داره ولي برا هر كي تعريف مي كني بجاي همدردي ، هرهر به هيكلت مي خنده .بيشتر بدبختي هاي منم از اين قسمند كه خودتون زحمت مي كشين اين پاراگراف رو به بالاييش يه جورايي ربط مي دين. نشد هم خيلي مهم نيست اقلن چار تا حرف آموزنده ياد گرفتين.

به هر حال تو اين وبلاگ قرار بود از چيزايي بنويسم كه دوستشون دارم ولي كمتر بهشون ميرسم مثل ادبيات و نقاشي . كه خوندن وبلاگ ِ دوستان معمار ، جوگيرم كرد و در مورد معماري هم گلواژه هايي تلاوت کردیم.نه خيلي خوشم مياد بحث هاي صرفن علمي تو اين بلاگ بنويسم نه اين كه كار هاي معماري مو اينجا بيارم همون كه روزي ده دوازده ساعت در گيرش هستم برام كافيه. باقي هم بقاي شما.

دوستاني هم كه معماري پاره تن ايشان است و با گوشت و استخوان آنها آميخته شده و به اين كلبه خانوادگي – تخصصي سر مي زنن لطف كنن و اين نوشته ها را به حساب شيرجه هاي يك پسر بچه ده دوازده ساله بگذارن كه با برادر کوچیکترش روي فرش خونه شون با جوراب هاي گوله شده تمرين دروازه باني مي كنه.