۱۳۸۶۱۰۲۵

برای هایدوک جایی میان چشم ها و ابرو ها

در یکی از شب های عنفوان رفیق بازی ِ بیست سالگی و ملزوماتش ، حدود های صبح یکی از طرفین کل کل،عصبانی شد و بقیه را از دورو بر خود دور کرد و ایستاد به عربده کشی- پاتیل و سیاه مست-جوری که فردا به زحمت و با ذکر جزییات به یادش آوردیم.
چهل دقیقه ای طول کشید تا که ساکت شد وتمامی این مدت ایستاده بود و بجای فحش خارمادر که در این مواقع انتظار می رود،فقط هوار میزد که فلانی -خودش را با اسم وفامیل خطاب میکرد- تنها ست. فلانی تنهاست انگار که بگوید فلانی آتش گرفته است. این دوست ما که اصولا آدمی شاد وخوش مشرب بود و دور وبری شلوغ داشت ،در حالتی که نمی توانستی به صداقتش شک کنی ، ناپایدار ایستاده بود تا به ما و تمامی کائنات ،تنهایی اش را اعلام کند.
.
تنهایی با خیلی از چیزها ارتباط دارد .چیز هایی مثل سیگاروهراس و آفرینش . رابطه تنهایی و آفریدن مانند رابطۀ حکم شاه است با داستانسرایی شهرزاد. با آفریدن رنج و قدرت تنهایی بطور موقت بی اثر می شود. آفریدن شفاعتی است که تنهایی را زیستنی و تحمل کردنی می سازد. تنهایی لذت بخش؟ نمی دانم توهم است و یا مثل عبارات "عشق ابدی" و"سعادت واقعی" اسطوره ای است برآمده ازنیازهای انسانی. میشود خلوت لذت بخش داشت ولی تنهایی لذت بخش فکر نمی کنم. تنهایی چندان ربطی به شلوغی وخلوتی ندارد توی هیاهوی بازار ماهی فروش های رشت آدمهای تنها کم نیستند و تو در خانۀ خلوت خودت می توانی با چَنِل تو سرگرم باشی و احساس تنهایی نکنی.
.
به هر حال فکر می کنم آدمها دو جور تنهایند برای عده ای تنهایی به آرامی شروع می شود و نشانه هایش کم کم آشکار می شوند .مثل سرطانی که بدنت را سلول به سلول فتح می کند وسرفه ها و تب ها حاد می شوند. مثل وارد شدن به دریا است که هرچه جلو تر میروی بیشتر احاطه ات می کند اول غوزک پاهایت را می گیردو و بعد پشت ساق هایت را قلقلک می دهد به حشفه ات که می رسد ،می لرزی و بعد گرد سینه هایت را احاطه میکند. . و یکهو می رود می نشیند در جایی میان چشم ها و ابرویت ،آنجا میشود مخزن خستگی و درد مزمن و تیر کشیدن های گهگاهی. و تو همیشه و به عادت با دو انگشت شصت و سبابه آنها را می مالی.
ویا اینکه مثل گروه دوم با دوروبری هایت،کارَت،چَنِل تو،دوست پسر-دختر-همسرت،ماشین لباس شویی ات ووبلاگت سرگرم هستی و به سینما می روی و توی ترافیک فحش می دهی و سیگار می کشی و با دو بار س ک س در شب های هفته،صبح ها ساعت هفت از خواب بیدار می شوی زندگی می کنی بی هیچ نشانه ای از تنهایی.....ویک شب به تلنگری یا واقعه ای یا عرق کشمش کیسه فریزری ،سیاه مست می کنی و در مقابل کل کائنات تلوتلوخوران می ایستی به عربده

۲۶ نظر:

ناشناس گفت...

بسان کرگدن تنها سفر کن

ناشناس گفت...

سلام
خواندنی بود
مانی

ناشناس گفت...

چه موجز



نیامدن را به من آموزاندی



مثل فرود نیامدن ضربه ی قاطع شمشیر



پس از سه بار آزمایش ضربه



به آهستگی







نیامدن را و برنگرداندن سررا



پس ازرفتن و



دست بر سه نرده ساییدن







و هنوزاهنوز



که شهوت انتظار آن ضربه



در اعصاب من



جایی میان چشم ها و ابرویم-



تیرمی کشد گهگاه

ناشناس گفت...

خیال ِ عطر بازگشت
خرجی ندارد که
از پشت نیامدنت

ناشناس گفت...

چه موجز
نیامدن را به من آموزاندی
مثل فرود نیامدن ضربه ی قاطع شمشیر
پس از سه بار آزمایش ضربه

به آهستگی

نیامدن را و برنگرداندن سررا
پس ازرفتن و
دست بر سه نرده ساییدن

و هنوزاهنوز

که شهوت انتظار آن ضربه
در اعصاب من
جایی میان چشم ها و ابرویم
تیرمی کشد گهگاه

ناشناس گفت...

dont erase.....
dont do that...please fucker

علیرضا گفت...

سلام مانی ممنون
سلام انانی موس
سلام باشه پاک نمی کنم و نمی دونم جرا شعرای قبلی خودم و رو برام کامنت می گذاری.

ناشناس گفت...

هزاران سال از اولین تنهایی می گذرد و قابیل... خود او و تمامی بازماندگانش کینه ی نابرابری را به تنهایی خود به انتقام می کشند. قابیل مگر چه می خواست جز همزاد خود. اگر این وصلت به نیکی است چرا نزدیک خود را به دورتری بدهم که زشت است و دوستش ندارم. چرا باید پیشکش ببرم برای گرفتن آنچه که مرا باید. پس همین زشت ترین خوشه گندم و یا زیبا ترین خوشه گندم برای زیبا ترین هم فرقی ندارد و من زشت ترینم را به زیبا ترین هدیه می کنم که بداند چقدر دوستش دارم که زیبا ترین در حضورش بی معناست و اما نپذیرفتندش که نفهمیدندش از عادی مردمان چه انتظار و او چه باید می کرد؟ هزاران سال گذشت تا راسکولنیکوف برای تحمل رنج و مکافات جنایتش ( خود و قابیل ) آدمها را دو جور بداند که گروه اول را مردمان عادی و مناسب تولید مثل بداند و دوم ها را غیر عادی و مستحق هر جنایتی. پس روشن کردن هر سیگار و عربده کشی هر بد مستی ای جنایتی کوچک در شناسای تنهایی خود خواهد بود به عادی مردمان که در برابرش سر ببازند...
capitan hadoque

ناشناس گفت...

و وقتي به عمق تنهاييت پي مي بري
كه مي بيني كائنات مثل گاو (بلا نسبت شما) به عربده كشيدنت زل مي زنه

يه عربده كش حرفه اي

بایا گفت...

یکی هم مثل من جنبه‌شو نداره..

ناشناس گفت...

maybe because remember ur evil past!!...!!yeah your evil past.

علیرضا گفت...

با تشکرازشما انانی موس که وجدان بیدار جامعه اسلامی ماهستی
بهر صورت چون من تحت تاثیر ارشادات شما نادم شدم خودم پست به پست دارم از گذشته ام یاد می کنم

Osmosis گفت...

اول اينكه چند باز از اينجا رد شده بودم و مي‌خواستم واسه اون نوشته‌ي چسي صنعت يه كمپليمان مفصل بنويسم و نشده بود.

دوم اينكه اين نوشته‌ي اخير نه تنها خوبه ، بلكه بند يكي به آخرش خيلي خوبه و من همين امروز يه چيزي نوشتم راجع به تنهايي كه الان كه نوشته‌ي شما رو خوندم انگار بعضي جاهاش رو از شما تقليد كردم

بختيار گفت...

سلام
پيشنهاد مي‌كنم ديالكتيك تنهايي اكتاويو پاز رو حتما بخوني

سیاوش گفت...

من گفتم اینجا هم بیام بگم که
آقا من در برابر شما و کاپیتان و گاهی مجتبی خان لنگ انداخته هستم. پند و اندرزتان را ، سعی می کنم که به یاد داشته باشم.
سپاسگزارم از اینکه تشویقم کردین، من از تشویق شدن خیلی خوشم میاد.

علیرضا گفت...

سلام ازموسیس عزیز
ممنون دلگرم کننده بود و مایه خوشحالی.
سلام بختیار
مممنونم دوست من سعی می کنم پیداش کنم
سلام سیاوش عزیز
اندرزی نبود چند تا پیشنهاد بودکه فکر کردم باهات مطرح کنم

ferani گفت...

سلام
خواندنی بود. مرسی
در ضمن اون زردآلو هم حق با شماست. ولی لواشک یخچالیش بهتره

سیاوش گفت...

من چـــــــــــاکرم، اسیدی

حسين گفت...

بعد اينكه رفتي تو دريا و كل هيكل مبارك تو اين مايع لزج فرو رفت و بعد از اينكه اونقذر چشمها و پيشوني و فشار دادي كه جاي انگشتت موند و هر چقدر هم مست كردي و عربده كشيدي ديدي هيچ كدوم اينا افاقه نمي كنه نوبت استمناي فرهنگيه يا استمناي غير فهنگيه يا نوبت بازي آفرينش شدن يا شايدم نوبت اينه كه منم مثل گاو زل بزنم تو چش اين گردون خوار كسته و بگم so what?

حسين گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
حسین گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
علی رضا گفت...

حسین عزیز
ببخشیدکه مجبور شدم کمی متن ات رو سانسور کنم.

حسين گفت...

:))

حسين گفت...

;) شما ببخشيد من بي ملاحزگي كردم

شین. الف. شریفی گفت...

هنوزم.......تنهاست؟

ناشناس گفت...

عالی بود. تو این وضعیت که تنهایی مثل خوره داره روحمو می خوره من جزو گروه اولم.
"رابطه تنهایی و آفریدن مانند رابطۀ حکم شاه است با داستانسرایی شهرزاد. با آفریدن رنج و قدرت تنهایی بطور موقت بی اثر می شود. آفریدن شفاعتی است که تنهایی را زیستنی و تحمل کردنی می سازد."

این قسمت رو خیلی دوست داشتم. :(

لااقل اون گروه دوم یه شبی شاید داد و بیداد کنه و بقیه وقت ها یادش بره. لااقل کسایی رو داره که براشون عربده بکشه من تنهام. ولی گروه اول هر روز... و من سعی می کنم بیافرینم تا فراموش کنم. وای به حال این که آفرینش رو هم ازت بگیرن. نباید بگذاری... حالم خوب نیست استاد. دلم خیلی چیزها می خواهد فقط گریه می کنم...

زهرا