20090616


فغان که سرگذشت ما سرود بی اعتقاد سربازان تو بود

20090115

مرد کتاب را باز که کرد با نگاه به صفحه اول صورتش اخمی شد،سرش را بالا آورد و به سی دی افتاده روی تخت خیره ماند ،از قرائن پیداست که چیز مهمی دستگیرش شده ، چیز سخت و سنگین و دیر هضمی را فهمیده . و این فهمیدن هم بسیار یکباره بوده و مرد به همین یکبارگی هم فکر می کند- به چگونگی لحظه روشن شدن موضوع – به این که درک لایه ای از واقعیت ، چنان لحظه ای ،آنی و فورانی است که احساس می کنی سقفی که سالها ترک خورده به ناگاه بر سرت آوار می شود وشاید برای این است که آدم ها به وقت فهمیدن ،کار هایشان را متوقف می کنند ، ساکت می شوند ،خیره می شوند،می نشینند یا بر می خیزند.
مرد کتاب را باز که کرد ، نوشته خود را در صفحه اول که دید ، به یادش آمد که دو سال پیش همین وقت ها با این کتاب ور می رفته و کتاب از زمان آشنایش با زن ، نصفه مانده و امروز این اولین کتابیست که بعد از متارکه با زن میخواند . زیر نوشته قدیمی ،تاریخ جدید را نوشت وبا خطی سنگین اضافه کرد : " دو سال فراموشی ،هدیه نکبت تو بود"
...
. خب می دانم شما هم مانند من حاضرید شرط ببندید که قضیه اینجا تمام نمی شود و کتاب باز هم نصفه خواهد ماند و این البته بیشتر از اینکه به بازگشت زن یا نکبت هر کس دیگری ربط داشته باشد به چاپ ریز کتاب مربوط است یا متن بدقلق یا گشادی مرد.

20081231

بطالتم را با گشادانه ترین آفرینش ها
تزئین می کنم
با نوشته های دو سطری
و مچاله می شوم
مثل سیبی که جا گذاشته ای
به روی میز

20081017

همان ،از فصل نهایی

من فقط می خواستم کباب ها سرد نشن که جارو جنجال راه انداخت هی حمید حمید کرد که چرا اینطوری می کنی ملت میخوان برقصن . تازه اونم وقتی که یه ربع پیشش صورتش رو بوسیده بودم. منم لج کردم چراغا رو روشن کردم گفتم الان فقط شام.
صبحش هم لابد می خواست تا لنگ ظهر بخوابه چون وقتی داشتم گردو ها رو می شکستم که پوس بکنم وقتی اومد برا خودش نسکافه درست کنه ، چپ چپ نگام کرد .گشاد خانوم نکرد اون میز بازار شام رو یه ذره جم و جور کنه.البته در این زمینه از اولش چیزی نمی فهمید وگرنه کلن خریت که لحاظ نداره.

20081014

همان ، صفحه 23
وسط هیرو ویر ، زنگ زدیم به حمید بیا که کار خودته ، اونم از روی کار بلند شد با پیرهن سفید دکمه بالا پایین بسته اش اومد شد دبیر جلسه . بقیه هم که چسب زده بودیم و پلاکارد دستمون بود . از شانس گه همیشگی "باجوجه های نشسته در آشیانه ..."هم افتاده بود گیر ما ، ولی خداییش نطقی کرد .اسمی.

بعد از بیست و پنج روزهم که آزادش کردند هر چی گفتیم کجا بودی لاکردار دم نزد، مثل اینکه به جز سیم جیم سیاسی ،جای رژ روی یقه اش هم تو فیلم تابلو بود و خودش داستانی شد.
بعدش هم برنامه نمازجماعت اعتراض پیش اومد که با خشتک پاره اومد وخوند و بعدها نقل سجده تاریخیش رو ازبچه های اعتصاب تبریز هم شنیدیم .

20081006


پاراگراف سوم از صفحه 17

....دانشگاه را که به مرغداری منتقل کردند، دانشجویان در جواب اعتراض ، شنیدند "دانشگاه قبلیتان که گاوداری بود". توضیح آنقدری قانع کننده بود که اعتصاب چندروزه متفرق شد و بچه ها با بازوهای متورم و موهای کپک زده و ابروهای نازک به پشت بوته ها رفتند تا سیگاریشان را بچاقند.
به هرحال دانشگاه قبلی سردری بزرگتر از ساختمان هایش داشت که اسباب خنده بود و توالتش در مسیر باد ، آشپزخانه در مسیر توالت و ظهر ها عطر قیمه ، بوی گه ، قاطی .
و خب البته که مرغداری این اشکالات را نداشت....

20080918

مرد ها - 2

اولین خاطره هایم ازاو به لباس خریدن هایش برای من و پسرش در دوره کودکی ما – در دوره ای که اقتصاد ضعیف خانواده ها دیر به دیر اجازه چنین تجملاتی را می داد – محدود می شود قبل تر ها یش به وسیله عکس ها در ذهنم بازسازی شده اند. روحیه شوخ و سخاوتمندی بی مرزش به جبران چاق و کچل و بازاری بودنش بر می آمد و دوست داشتنیش می کرد، سخاوتش به دلیل اعتماد به نفس بالا و عدم عافیت اندیشی بود که آخرش هم کار دستش داد . فروغ و باباطاهر می خواند و دلکش و هایده گوش میداد از خانواده داش تهرانی و اسلام بازاروخیام و شریعتی آمیخته ای ساخته بود که حرف هایش را به آن آویزان می کرد. هم سخن خوبی بود به شرطی که شنونده خوبی باشی.

حالش بد شده بود از دفع خون زیاد بیهوش شده بود که بالای سرش رسیدیم و به زحمت هیکل عظیمش را روی صندلی نشاندیم تا چند طبقه پایین ببریم .به هوش آمد و صورتم را بوسید و سیگاری خواست و دوباره از هوش رفت و بعد از یکماه و نیم بستری فوت کرد.

نه صمیمیت یک دوست را با او داشتم ، نه اقتدار یک پدر را برایم داشت. بیشتر محبت و احترام بود. ده سال آخر را در ورشکستگی و بیماری گذراند، پول خورده شده و خیانت برادروسرمایه گذاری اشتباه. غم انگیز بود دیدن آدمی با آن بریز و بپاش ها که بلیط های اتوبوس را با دقت صاف می کند و کنار هم می گذاردو در عین حال میخواهد شکوه گذشته را حفظ کند.

اسلاید هایی از او در ذهن ام میایند و تاریک میشوند:

بچه هستیم مارا به بازار می برد و نان را در آب کله پاچه برایمان ترید می کند

به تماشای فوتبال ما نشسته و گزارش می کند ، من گل می خورم.شیشکی می بندد

وتمسخری که در چهره اش بود در عکس سه در چهار رنگی ، در شب تحویل پروژه ای که به تنظیم اعلامیه اش در فوتوشاپ گذشت.

1مردها

20080901

فردا ، فردا تمامی اینها به پایان میرسد.

چاکرم مخلصم ِ غلیظی دارند ، در این دو ساله هر وقت که همدیگررا دیده اند گل از گلشان شکفته است و ماچ و بوس و برنامه داشته اند، راننده به تور ما هم که می خورد حال همکارمان را می پرسد و با علاقه برایش سلام می فرستد. بچه ها حدس هایی زده اند که شاید این راننده دختری چیزی دارد و برای این همکارمان برنامه ای ریخته است و نیششان باز می شود یا اینکه میگویند راننده شباهت به پدر دوستمان دارد یا اینکه اصلن آشنای مشترک دارند.

چند روز پیش سر ناهار وقتی که تنها شدیم به حرف آمد و بی مقدمه از پیرمرد گفت و اینکه از مشکلاتش با خبر است از دختر علیلش و پسر بیکارش تا لنجی فرسوده که در شمال دارد و شیلات یا کجا بر خلاف قولشان آن را نمی خرند. و از این گفت که چقدر دلش می خواسته تا می توانست با یک کمک مالی تاثیر گذاربه پیرمرد او را شگفت زده کند، چونکه فکر می کرده این کار عملی ترین و عینی ترین و دوست داشتنی ترین کاری خواهد بود که در زندگی می توانسته انجام دهد و می تواند با تصور اینکه چقدر آسودگی به آن خانواده می بخشد، همیشه لذت ببرد و به خودش ببالد .

مکثی طولانی کرد و با تردید و به سختی و با چهره ای مچاله ادامه داد که آخرین بار پیرمرد از کسر چند میلیونی پول پیش خانه گفته و اینکه بدلیل گرانی های این روز های مسکن شاید مجبور شود از تهران برود و این مساله با توجه به وضعیت خانوادگیش آسان نخواهد بود. همکارم با صدای آهسته ای گفت که پس از مدت ها پول چاله نکنده ای در حسابش بوده وحتیَ دستش داخل کیفش رفته و دسته چک را هم بیرون آورده ولی بعد با خودش گفته : بگذار برای پروژه بعدی... مثلن شب عید یا حالا هر وقت.

20080827

شاید بار دیگری همدیگر را دیدیم
من با موهای سفید و شکمی برامده
تو با غبغب و باسنی که بزرگ شده
در ساحلی یا خیابانی
یا در کافه ای تاریک
در شهر دور دست اروپایی
و تو قهوه را با شکر می خوری هنوز
و من
تلخ هنوز

20080823

مساله ناظر
اصلی ترین چیزی که نظارت رو پارادوکسیکال - تخمی می کنه اینه که کاری رو انجام نمیدی ولی مسوولیت کار با شماست.و این یعنی اگه وقتی که در خیالاتت ول می گردی، مجری محترم داخل پاچه مبارک تپاند و حالیت نشد ،حضرتعالی رو خِرکِش می کنند کنج دیوار میذارن که غلط کردی مسوولیت قبول کردی و فلان. و اینجاست که من فکر میکنم ( در واقع به شکل پاپیون کرده ای مشاهده می کنم ) که این قسمت سوزناکترین قسمت شغل منه .آره حتی از ترسیم نقشه فاز دو روی کاغذ کالک و گرفتن قسط آخر دستمزد طراحی - این دو سنت فراموش شده - هم مهیب تره.از تجسم این صحنه همیشه فرارمی کنم : کارفرما با لبخندی نا امیدانه تو رو به پیمانکار ِختم ِ خارصلوات ده های پایتخت معرفی می کنه و در چشم های تو همون گنگی و خوفی خوابیده که در چشم چاقالی که مسوولیت وکیل بندی راسته قاتلین اوین رو بهش دادند.
تازه این همه در شرایطیه که کارفرمای دولتی و پیمانکار دستشون داخل کاسه در حالت زد وبند نباشه چون دیگه در اون صورت میشی بچه سر سفره که برای این آوردنش مهمونی که هر کی گوزید بزنن پس گردنش تا حفظ آبرو بشه... آآآه کجایید ای همقطاران گردن سوخته من...
اگه حق و حساب بگیرامضا فروش شهرداریچی باشی که دیگه که حسابت جداست و اصغر آقا لوله کش به شتر گلوی زیر کاسه توالت بیشتر از تو اهمییت میده .
.
اعداد شیاطینند.زیاده روی بنده رو ببخشید چون این یک مساله شخصیه که با اعداد دارم به عبارتی چنان در حساب کتاب گند میزنم که معماری رو برای این انتخاب کردم که بی عدد ترین ِمهندسی ها بود و حبل المتینانه منو ازرشته ریاضی فیزیک دبیرستان نجات داد وگرنه هنوز جوابای آخر مساله هام بندری میزدند و بستگی به استاد گرام داشت که از نوع گشادش باشه و سوال کم بده و جوابای اخر رو نگاه کنه و من مصممانه بیافتم یا اینکه از ژانر وسواسی- علاف باشه که برای تکه های جواب، بارم بندی داشته باشه که اونوقت افتادن چندان حتمی نبود .تصمیم برای دوباره خوانی جواب ها، موقع امتحان هم فقط به روز های کارنامه گرفتن مربوط می شد و وقتی تابستون با در و داف تجدیدی مدرسه روبرویی توی ایستگاه اتوبوس ترانه سرایی می کرد،به همراه عشق های گذشته فراموش میشد.حالا قضیه نظارت یعنی این که باسن اینو داشته باشی ورقه یه بابای دیگه رو – که از قضا در دیوثی استعدادش از سیم کارت فروش ها هم بیشتره –بخونی و تصحیح اش کنی. نه که نمره بدی تصحیحش کنی که یه برادر بزرگتری نمره بده اگه افتاد هم نمره اش برای شما منظور میشه.دقیقن همین وقت ها عقده ادیپ و عشق لیبدویت تداخل میزنه و کابوس میبینی بابات با یک جسد در بغل داره دعوات میکنه که چرا بچه ای رو که بهت سپردم توی خیابون بهش تجاوز کردند و مثل یک قهرمان زیرپوستی سریال مارمضونی ،عرق کرده از خواب می پری و از ناظر بزرگ شکرگزاری می کنی که نظارت پروژه قزوین رو نگرفتی.
نظارت شدن هم البته موقعییت حناقی یه .در حقیقت میشه گفت تناقض نظارت هم در همینه که نه می خواهی باشه- بشی، نه باشه - نشی ، نه باشه- بکنی،نه باشه- بکنن ،نه نباشه. نبودنش رو هم اصلن نمی تونم توی این مملکت تصور کنم .وایییییی

اینجا می خوام اعتراف کنم تمام این یاوه افشانی ها برای این بود که بصورت جان بر کف و انگشت توی سد کنی اعلام کنم که در این جبر، ترجیح میدم نظارت بشم تا اینکه نظارت بکنم . به شرطی که قیا ف ِ طرف رو زیاد نبینم ،ترجیح میدم دیده نشه . خدای نادیده بالای سر هم حداقل مزیتی که داره اینه که میشه فراموشش کرد یعنی میشه تصور کرد نیست ،دروغه یا جور دیگه ایه مثل جوری که افشین کریمی دوم دبستان پیرهنشو بالا می داد و شکم قلمبشو بیرون می انداخت و می گفت " خدا اینجاست ، تو لباسمه " و من خدای اونو می خواستم. آره خوبیش اینه که میشه فراموشش کرد و کارتو بکنی وگرنه توی این رستورانی که زیرزمینه و خانوم کافی خورِ صاحابش – که انگار از قلمه زدن یه رییس بانک با افسانه بایگان بوجود اومده –اون بالا نشسته، غذا از گلوم پایین نمیره و اگه شوق و ذوق این خود نویس جدید نبود ، همین ها رو هم نمیشد بنویسم.


20080815







کاپیتان هادوک عزیز

جدا از اینکه اصلن استعداد عکاسی ندارم ، از جنبه فراخی هم به هنر های غیر بدنی-عملیاتی تمایل بیشتری دارم .بنابراین حسب فرمایش حضرت،از عکس هایی که دوستان در مراحل آخر گرفتند استفاده کردم اگر عکس بهتری گرفته شد در همین پست جایگزین می کنم .

نقشه ها هم برای ارائه آماده نبودند ،صرفن مقاطع چون از پلان ها روشن کننده تر است قرار دادم.با این توضیح که اتاق های خواب در باکس پایینی و آشپزخانه و نشمین وفضای شومینه در باکس بالایی قرار گرفتند.(برای بزرگ شدن روی تصویر کلیک کن)
ممنون از توجه ات
اول قرار بود در آن سوراخ مجسمه ای چوبی از مجسمه ساز محبوب غیر مشهورم بگذارم که درخت را همسایه بریدو بیرون انداخت و فکر کردیم که جایش آنجاست چیزی در مایه های یادگاری از سایت. دادیم با داس پوسته اش را کندند و آویزانش کردیم.صابخونه میگوید یه روز وانت می گیرم و درخت را میارم تو دفترت می کارم.

20080807


خانه ای برای قدیمی ترین دوست

جایی در رمان " هویت " مرد از سالهایی دور دوستی خود با شخصی که در حال مرگ است حرف می زند و از دلایل سرد شدن رابطه اش با او می گوید ، زن عکس العمل سردی- که ناشی از درک نکردن موضوع است – نشان می دهد و برای توجیهش طوری شانه بالا انداخته می گوید " دوستی رمانتیسیسم مردان است"

فارغ از این که این بحث برای زنان هم مصداق دارد یا نه ،چند باری این جمله در ذهن من ، داخل صفحه آن کتاب، روشن شده است . وقت هایی که دوستی -این آمیخته اعتماد و اغراق و لذت - خود را درحرف های بی سرانجام تا دم صبح و درد دل کردن های طولانی ، نشان می دهد یا وقت هایی مثل این بار . لذت بخش و ابتذال پذیر مثل هر رمانتیسم دیگری.

20080725

نمیدانم پارسال بود یا قبل تر که دست های پدرم را دیدم که می لرزید. وقت هایی که حواسش نبود، آشکارا می لرزید. کل فیلم زندگی ام جور دیگری معنی پیدا کرد و برای اولین باربرایش غمگین شدم . یک هفته ای هست که می بینم دستم می لرزد .به طرز واضحی می لرزد جوری که مجبورم پنهانش کنم، خنده ام می گیرد. نوشته این آقا را که خواندم در مورد فرسودگی بدجوری حس اش کردم،شاید اگر مسایل حرفه ایش قابل ترجمه به کار ما بود، انگار نوشته من بود...
چند سال پیش در جواب دوستی که از من می پرسید در این کشور چه چیز بیش تر از همه تو را اذیت می کند ، جواب داده بودم زشتی خیابان های این شهر. داشتم فکر می کردم که الان چه چیزی بیشتر از همه آزار دهنده است،می توانم با اطمینان بگویم وقاحت. سیل همه گیروقاحت آدمها .از درون حرفه ات گرفته تا سیاست.از ریز تا درشت. حس می کنم دور و برم پر است از آدمهایی که به خلاف جلویت می پیچند و بعد با چشم هایی درشت کرده ،خصمانه به تو خیره می شوند. طلبکار. حق به جانب.


وسط رمان طبل حلبی داستان کوچک مستقلی وجود دارد که در واقع تمثیلی است که نویسنده برای تفهیم رفتار قهرمان کوتوله داستان بکار گرفته است: در استخری دایوی وجود دارد که بدلیل بلندی زیاد آن، هرگز کسی از آن بالا نرفته است. روزی یک مرد آهسته به دایو نزدیک می شود و از پله هایش به تانی و آرامش بالا میرود.توجه همه کم کم به او جلب می شود سر ها از روی روزنامه ها بلند می شود و گفتگو ها و نوشیدنی ها نیمه کاره می ماند،مرد به روی چوب افقی می ایستد، به سمت لبه حرکت می کند نفس ها حبس است و سکوت استخر را در بر گرفته،مرد با بدن ورزیده اش چوب را تاب می دهد. همه در ذهن خود – با فریاد- به شیرجه زدن تشویق اش می کنند ، فضا انتظار می کشد. مرد قدم به عقب بر می دارد و آرام آرام از پله ها به پایین می آید تا اعلام کند کسی که جرات آن را دارد که بر خلاف نظر همه به لبه بلند ترین پرتگاه ها صعود کند، توان این را هم دارد برخلاف نظر و خواست همه ،آهسته به عقب قدم بردارد.
....
دوست ندارم در این بلاگ نق بزنم ،نوشته های نقی را هم اینجا نمی گذارم و با اینکه هیچ وقت ازهیچ دایو و تپه ای بالا نرفته ام نمیدانم چرا این روزها به این تمثیل زیاد فکر می کنم .

20080718

پس از یازدهمین قوطی به سلامتی تو

به نوع ابلهانه اش تبدیل میشود
صداقت دیوثانه ی همیشگی من
وتو در نیم جمله
فلسفه را خلاصه می کنی

در آسمان
ستاره ها با هم جفت گیری می کنند

20080711

جمعه ها
سه کلمه حرف میزنیم،
دراز می کشیم و نوشته می خوانیم
هرکدام در اتاق خود