۱۳۸۶۰۷۲۲

به حمید حقی
برا همه ی استعداد های سوخته اش
حدود دو سال و نیم در شرکتی کار می کردم که دو تا جذابیت بسیار عمده داشت . دومی اونها شخصی بود بنام حقی . حقی قبلا" آبدارچی شرکت بودو چون پیر و از کارافتاده شده بود و جایی را نداشت توی اون دفتر زندگی می کرد روزها توی آبدار خانه بود و شب ها روی یک موکت می خوابید . وبرای کار های آشپز خانه آبدارچی دیگری رااستخدام کرده بودند که همیشه خدا با هم در حال دعوا بودند حقی دو تا ویژگی عمده داشت اول اینکه همیشه مست بود و دوم اینکه فول آتئیست بود یعنی خدا وماورالطبیعه و باب الحوائج ، کلهم اجمعین براش زر زیادی محسوب می شد . مشروبی روکه بچه ها براش می آوردن یا الکل سفیدی که خودش می خرید رو با رب گوجه فرنگی مخلوط میکرد تا روایت جدیدی از کوکتل بلادی مری ارائه داده باشه تا خرخره هم می خورد که گاه به مرز های شکوفه و سیلاب میرسیدوبا توجه به اینکه هفته ها می شد که حمام نمی رفت ترکیبات بویایی محیر العقولی را منتشر می کرد .سر این قضیه داستان ها و دعوا های پریودیک زیادی با رؤسا داشت که گاه به کتک کاری هم میرسید یک دفعه مست وسط شرکت خطاب به یکی از مدیرها(که خیلی هم جبروت داشت) داد زد که نمی دونم کدوم خری تو رو مهندس کرده... یکی دو باری هم قهر کرد رفت ولی باز برگشت .
با لهجه ترکی غلیظش با چشمهای آب مرواریدی و عینک شکسته ای که با کش به سرش بسته بود همیشه یه سری جملات قصارضد مذهبی داشت که مثل ترجیع بندتکرارش می کرد در مورد بی فایده بودن رفتن به مکه و دور سنگ گشتن یا بشر یعنی به شر و یا اسلام یعنی تسلیم آخه آدم عاقل تسلیم میشه؟... خلاصه برای خودش خیامی بود .
دوستش می داشتم توی جمعی که شخصیتهاشون رو انگار از یک قالب زدند و بقول مهبد "ملغمه ناهمسانی از باورهای مذهبی، علوم، خرافات، عرفان و هزار چیزغم انگیز دیگر" بودند، همه چیزش مستقل بود وصداقت هولناک و محبت مردانه اش عمیقا اون رو برای من از جمع جدا میکرد
می گفتند جوانیش خیلی خوش تیپ بوده و توی فیلم فارسی ها نقش هایی داشته و تیک و تاکی با فروزان و جمیله میزده می گفتند زمان انقلاب وقتی همه آدم های حسابی شرکت می رفتند راهپیمایی در شرکت رو قفل می کرد تا هیچ کس به تظا هرات نرود و انقلاب نشود . می گفتند ... اسطوره ها داشت

هنوز گاه گاهی به من زنگ می زنه هر بار هم نصیحت ام میکنه آدم نباید دفترش از خونه اش دور باشد یه چند روزی هم برای من دنبال خونه ،تو روزنامه می گرده و بعدش هم یادش می ره .
توی اون دو سال ونیم در حین کارهای بیهوده ای که توی اون دفتر می کردم سوژه فکرو طراحی ام بود


..................................................................................................................................................
یکی به سمت بالا .آبی شده شاید هم خاکستری
متورم . خسته .نیمه خواب
دیگری مستقیم با پلکی افتاده . غمگین .قهوه ای
حق به جانب
به زیر عینک ذره بینی ات
هر کدام درشت تر بیمار تر
رقت بار تر



تکه ی شکسته یک بطری در زباله
دندان هایت
و دستت
شاخه درخت گزی سوخته از خشک سالی



از قامت مچاله ات با بویی جاودانه از سیر و الکل
تا اندرز های بدیهی ِ عقل کلت
ما نشسته ایم
نشسته به نظاره زوال
به تماشای مرگ تدریجی ات
مثل بینندگان فیلمی از آل پاچینو


۷ نظر:

آزاده شاهچراغی گفت...

سلام...یادداشت جالبی بود...حس عجیبی توش داشت...میگم شماهم عجب سوژه جالبی تو دفتر داشتین!...فکر می کنم چنین شخصیت هایی قراره که همه ما رو از روزمرگی نجات بدن یا حداقل اینکه بهمون هشدار بدن..!

kourosh گفت...

یک مش صفر داشتیم که تو کلاسهای طراحی مدل بود این خیلی شبیه اونه .انگار این ها همه یک شکل و شمایل دارند و اخلاقشان هم یکسان است.یکی دیگه بود که هر وقت تو جلسات چایی می اورد تا آخر جلسه می نشت و اون وسطا نظری هم می داد.

shahrzad گفت...

همه كارهامونو از روي ترس انجام مي ديم ترس از دست دادن چيزايي كه داريم و بدست نياوردن چيزايي كه مي خوايم آدمي كه ديگه چيزي واسه از دست دادن نداره ميشه حقي و جالب ومتفاوت....قلمتون بسيار قويه استاد بزرگ وطرح ها قويتر بدون شك...خوشحالم اينجا ديدمتون

ناشناس گفت...

ممنون آزاده خانم
:)سلام کوروش خان
سلام شهرزاد ممنونم لطف داری

ناشناس گفت...

faghat kash ye ba mitoonestam az tooye eynake shekastash khodamo bebinam
Kami

x گفت...

سلام.كيف كرديم

ناشناس گفت...

اولیش جذابتره.(یسنا)