۱۳۸۶۱۲۱۹

بعله داداش ِ من . بدبختي انواع داره

شغل من، آخرين و محافظه كارانه ترين انتخاب ممكن بود، حقيقتش تاسال هاي آخر تحصيل و عنفوان خر حمالي مفت و راندو كردن و فاز دو كشيدن هم مطمئن نبودم كه قراره بقيه عمرم به معماري بگذره و گريز هاي گاه و بيگاه و بيخيال‌ ِ كار و دانشگاه شدن ِ گهگاهي هم به همين دليل بود.اين گرايش ريشه دار ازدوره بعد از ميخام خلبان –دكتر بشم ِسنتی ِبچگی متناوبن وجود داشت و آرزوهاي شغلي طيف گسترده اي رو از باستان شناسي و دروازه باني تا طراحي عروسك و مجسمه سازي شامل ميشد .اولين چيزي كه از رمبوي شاعر شنيده بودم اين بود كه شاعري رو در بيست سالگي ول كرد به امان خدا و زد تو كارقاچاق اسلحه در آفريقا، طبعن يه مدتي رو هم با خيال قاچاقچي اسلحه شدن با نيش ِ واز توي رختخواب غلت مي زديم كه بعدن تحت تاثير آموزه هاي امانيستي پوچیستي رفقا خودبخود ته نشين شد و رفت پي كارش مثل الباقي خيالات...

بقول دوستم که بنیانگزار تئوری بدبختی هاست ،انواع بدبختي گاهن خودشون متضاد و متناقضند.بعضي بدبختي ها خيلي رئالند مثل اون بيچاره مال كجائك ِ گرگان كه ديده بود بچه هاش پوست هندونه ي آشغال مردم رو گاز می زنند و خودشو دار زده بود يا از همينا كه هر شب تو اخبار مي بينيم ....بعضي بدبختي ها رمانتيكند كه چون به حول و قوه الهي همه اينكاره هستند و به انواع استايل و اسلوبش تسلط كافي دارند،واردش نمی شویم .نوع دیگری که بسیار شایع ومزمن هم هست بدبختي ها ی ايدآليستيه مثل ناراحتي برا منقرض شدن تمساح سياه سواحيلي توي جنگل هاي آمازون. ...بدبختي هاي انتزاعي هم کم نیست ،ناراحتي برا چيزاي غير واقعي. مثل زنجموره شب تاصبح برا نمره كم آوردن..... نوع رديفي از بدبختي هم هست كه تو این شب عظیم جا داره ازش ياد كنيم به ايشون بدبختي مضحك اطلاق ميشه . كه دقيقن همون رنج و حال گرفتگي و اكسازپام و لقمان حكيم و اين برنامه ها رو داره ولي برا هر كي تعريف مي كني بجاي همدردي ، هرهر به هيكلت مي خنده .بيشتر بدبختي هاي منم از اين قسمند كه خودتون زحمت مي كشين اين پاراگراف رو به بالاييش يه جورايي ربط مي دين. نشد هم خيلي مهم نيست اقلن چار تا حرف آموزنده ياد گرفتين.

به هر حال تو اين وبلاگ قرار بود از چيزايي بنويسم كه دوستشون دارم ولي كمتر بهشون ميرسم مثل ادبيات و نقاشي . كه خوندن وبلاگ ِ دوستان معمار ، جوگيرم كرد و در مورد معماري هم گلواژه هايي تلاوت کردیم.نه خيلي خوشم مياد بحث هاي صرفن علمي تو اين بلاگ بنويسم نه اين كه كار هاي معماري مو اينجا بيارم همون كه روزي ده دوازده ساعت در گيرش هستم برام كافيه. باقي هم بقاي شما.

دوستاني هم كه معماري پاره تن ايشان است و با گوشت و استخوان آنها آميخته شده و به اين كلبه خانوادگي – تخصصي سر مي زنن لطف كنن و اين نوشته ها را به حساب شيرجه هاي يك پسر بچه ده دوازده ساله بگذارن كه با برادر کوچیکترش روي فرش خونه شون با جوراب هاي گوله شده تمرين دروازه باني مي كنه.

۱۹ نظر:

ناشناس گفت...

می آمدو می رفت...آمدورفت... می اید و میرود... (یسنا)

مانی گفت...

سلام
خیلی بامزه بود
)):

SEMiramis گفت...

دو نقطه دی

SEMiramis گفت...

کلن،، تصور معماری که خوب می نویسد، خوب طراحی می کند، مسابقه هم برنده می شود، آلوچه هم دوست دارد و دیزی با چربی به میزان یک بند انگشت، جالب است!!!! دو نقطه دی دوباره...

سیاوش گفت...

من اومده بودم تبریک بگم ها!! اما دیگه تبریک نمی گم ، بریم جوراب بازی...

علیرضا گفت...

اره یسنا میاد و میرود!
.
مانی خان درود.
.
سلام سمیرامیس پس شما هم در آن کنفرانس پژوهشی-فردینی حضور داشتی.ضمن عرض ارادت و امید به سمینار های چرب تر،از دیدنتان اینجا بسی خوشحالیم.
.
چطوری سیاوش.مرد گنده خجالت بکش وقت زن گرفتنته. :)
ولی پایه ام

SEMiramis گفت...

چی بگم!!! به هر حال سر یه میز کل معماری و سمیناهارو بردیم زیر سوال؟!!!

ناشناس گفت...

D-:هاه !اي ول ! من اين صحنه ي استاديوم ماراکانا رو تو خونه خودمون زياد ديدم ! چنان استادانه جورابها رو ميپيچوندن و چنان سفت ميشدکه اگه ميخورد به پنجره ، شيشه ميشکست!

نصیر زرین پناه گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
ناشناس گفت...

وااااااااااالا!
من حسينم هر چي سعي كردم موفق نشدم بفهمم اين از وقتي فارسي شده چطوريه ديگه
ببين اگه چيز بود چي اگه هيچ وقت تو فوتبال يا ورزشهاي جمعي استعداد نداشتي داداشاتم واسه خودشون بودن مي رفتي چي كار مي كردي اگه راجب معماري نمي نوشتي؟

سیاوش گفت...

سلام
سال نو و نوروز 1387 مبارک.

لنگ دراز گفت...

آخرین باری که میخواستم چیزی غیر از معمار بشم، دبستان بودم.یعنی دیگه از 12،11 سالگی کلیه ی مراحل رشد و نمو رو در رویای معمار شدن گذروندم.دلیلشم یه خانومه معمار از فرنگ برگشته بود که در محلمان گلفروشی ایی داشت به اسم: فلورا آرشیتکت. اونزمون از خودم نمیپرسیدم معماری چه ربطی به ایستادن پشت دخل گلفروشی داره.
به هر حال با اینکه به قول خودتان وبلاگتان فضای دوره همی-تخصصی-خانوادگی دارد. اما نمیدونم چرا هرچی از طنازیها و خاطرات و روزمرگیهایتان هم میخونم باز یاد معماری میفتم!همشون امضای معماری دارن!

علیرضا گفت...

سلام ناشناس لوستر هم بد نمی شکنه:)
.
سلام حسین جان
.
نوروز شما هم مبارک ای ابر خوشتیپ یزد
.
لنگ دراز،ولی یارو چه زرنگی بوده چون منم بخوام گل بخرم ترجیح میدم از یه ارشیتکتی نقاشی چیزی بخرم اگه خانوم فلورا نامی هم باشه که هر روز میرم گل میخرم!
بهر حال ما هم در نقش توپ جمکن های زمین حاصلخیزمعماری در حال ادای تکلیف به میهن اسلامیمون هستیم.برا اونه:)

fdkhl گفت...

ldn,kd phll hcj fil ldo,vi, lyv,v!!!

fdkhl گفت...

ldn,kd phll hcj fil ldo,vi, lyv,v!!!

o,nl گفت...

fi joll

ناشناس گفت...

بی گمان زیباست آزادی
ولی من چون قناری
دوست دارم در قفس باشم
که زیباتر بخوانم

فکر می کنم این بدبختی مضحک، که تا حس نشده باشه قابل درک نیست حتی اگه هزارو یک شب عظیم ازش یاد بشه، از این نوعه!

زهرا رستمی گفت...

جالب بود باعث شدید کمی بخندم

ناشناس گفت...

معمار برای تنها چیز جالب دنیاست و معمار.من خودت رو دوس دارم.از گشادی حوصله ندارم بهت نزدیک بشم.چی بگم وقتی با مرگ قدم میزنم