۱۳۸۷۰۲۱۱


اگه نوشتن مثل خط کشیدن بود یا من اونجور نوشتن رو بلد بودم،فکر کنم می تونستم ساعت ها بشینم بی نتیجه بنویسم و فرت فرت صفحه ها رو سیاه کنم. اونوقت شاید بجای این دفترچه های اسکیسی که توی این سالها در کلاسها ی مختلف تاریخ اسلام و استاتیک یا در شرکت های مختلف و توی رختخواب توشون الکی خط کشیدم،چند جلدی کتاب نوشته بودم که البته اونها هم معنی خاصی نداشتند ولی یه جورایی خیلی خوب بودند،مثل همین دفترچه ها که در اوج ِ هیچی نبودن همینطوری خوبند.
بی تمرکز طراحی کردن از اونجایی خوبه که کاملن انعطاف پذیره ، میتونه با ایده، بی ایده ،باحوصله و بی حوصله انجام بشه ،خودش خودش رو ادامه می ده ،تغییر میده ،مراقبت و مواظبت نمی خواد واسه خودش تو کوچه بزرگ میشه .میتونی از یه قطره مشکوک که موقع عطسه روی کاغذ افتاده یه چهره بسازی ،یا از یه خط بی ربطی شروع کنی و حجمی غریبه از توش بیرون بیاری و وسطش حال کنی تبدیلش کنی به یه فیگور، آخرش هم که می بینی گندخورده توش ،سیاهش میکنی و بخودت یادآوری می کنی که ترکیب بندی های آبستره مادر هنرهای تصویریند. میبینی.اصلن خراب شدنی وجود نداره.داغون ترینشون هم نگهداشتنی اند.هیچ وقت هیچ صفحه ای رو نمی کَنی ،مچاله نمی کنی،حذف نمی کنی واسه همینه برخلاف همه دفتر های دیگه که در طول زمان لاغر می شن ، دفتر های اسکیس تا آخرش صلابت و عضلانگی خودشون روحفظ می کنند و پایانی کلفت رو برای خودشون رقم می زنند.در اوج. قدرتمند و مردانه عین تراژدی های یونانی.
هیچ وقت دفتر های سابقت رو نقد نمی کنی، طرح ها اگه پشت وانتی وغروب وصخره ای هم باشن اَه اَه و چه لوس و لزج نمیگی.از ترس آبرو قایمشون نمیکنی، مثل انشا های دبیرستانی نیست مثل غزل های لب لعل نمکین ِ شونزده سالگی نیست مثل تو دنده استارت زدن نیست....
توی دفترچه اسکیس دموکراسی حکم فرماست،طرح های مدادی ،آبرنگی،ذغالی وجوهری میتونن در نهایت احترام کنار هم قرار بگیرند کسی هم بیضه نمی کنه بگه چرا (هارمونی کجا بود، پلورالیسم رو بچسب.)چهره ای که با جوهر و تف ِ خلطی کشیدی همونقدری ارج و قرب داره که حجم معماری ای که هزار ساعت خودآزارانه هاشورش زدی. می تونی بشینی از رو لختی های کلیمت پنجاه دفعه بکشی، می تونی احجام فیل هوا کن ات روچپ و راست و زرت زرت تو دل هم فرو کنی و بیرون بیاری،کش بدی،کج کنی،له کنی،دفرمه کنی،هزار متر کنسول کنی،باسن لق ِجاذبه زمین و منتقد و کارفرما....... اووواَه( راستی تا یادم نرفته بگم نه که معمار جماعت خیلی مودبند، در مورد آلوده کردن ساحت قلم هی به من تذکر می دن منم دارم سعی می کنم تا جایی که به روان ِ مطلب انگشت جدی ای وارد نشه از جایگزین های استریل استفاده کنم)...اووواَه.. دفترچه اسکیس تجسم رویاهاته، همون تابلوی رفع تموم محدودیت ها در جاده ست، کسی نمی تونه گیر بده کپ زدی،ال کردی، عملکرد نداره،سازه جواب نمیده، اقتصادی نیست .زهر مار.
یه موقع هایی هم توی یکی از اینها یه نوع فرمی ،فیگوری،یه خانواده حجمی سر و کلشون پیدا می شه،به نسل های بعدی راه پیدا می کنه، پخته میشه و بعد هم آروم آروم توی یکی از دفتر های بعدی می میره، بعد ها هم که می بینیشون تو مایه های همکلاسی های قدیمی اند، سلام علیکی و سه دقیقه خاطرات قدیم و خدافظ شما..
اگه نوشتن مثل خط کشیدن بود یا حداقل من اونطور نوشتن رو بلد بودم،اونوقت این نوشته اینی نمیشد که الان هست،یه چیزی میشد ول و آزاد وآبستره، نیمه کاره از چند جهت،شخصی و مبهم و احتمالن گیج. وبا لحن آدمی که از چُرتِ سیر و پُر بعد از ظهر پا شده و لم داده و توی دفترش خط می کشه و خط هاش یه جورایی شبیه قیافه داوود بهبودی میشه که ماهواره داره گلچینی از کلیپ هاش رو - با تمامی مینیمال فِیس های امروزی و شمایل ِ تریلی ِ سابقش- پخش می کنه، نه با لحن آدمی که سه روزه این نوشته رو دفع کرده و حوصله نمی کنه که تایپش کنه.

۱۳۸۷۰۲۰۲

چهره مرد هنر آفرین در جوانی (به افتخار آقای ریغو)

هر چی میگذره بیشتر حسودیم میشه به اون دو سال آخر ِ ده دقیقه فاصلۀ کوچه باغی ِ خونه تا سر کار و فک زدن بی ته و ایربراش بازی ِ اونجا، تا وقتی بر می گردیم به اتاق سه در دوازدهمون ،حرفی باقی نمونه و طبق روال، سه ثانیه مطالعه بکنی وبعد یه کله دوازده ساعتِ اسبی بخوابی و منم رنگ بمالم رو بوم نصفه - همیشه نصفه - و دوباره عوضش کنم وبعد از چهارماه هم که یه چیزی از توش دراومد ، وقتی نیستم یه چیز جدید بکشی روش..

۱۳۸۷۰۱۲۷

فضا بدون معماری برای ضیافت نصیر

وسط راسته بازار کوتاه ماسوله، در بین پیراشکی فروشان وصنف چاقوضامن دارو تسبیح فروشی ها ، نرسیده به تخت و قلیان های تابستانه،قهوه خانه ای هست سیاه و تاریک و دخمه ای که به چشم توریست های یک ساعته که عروسک های کاموا نارنجی و فسفری می خرند، نمی آید. سالها به چشم ما هم نمی آمد. با این که چندان دل خوشی ازابن روستا ندارم، زیاد به ماسوله می رفتیم و نمی دانم این دل چرکی بخاطر ساس های بومی ست که از خجالت ما درمی آمدند وقتی با آقای ریغو در سالها ی اول آنجا می ماندیم یا برای تضادی است که بین فقر و نکبت این روستا با زیبایی سانتی مانتال و "قدیمی پسند"ش وجود دارد، ما برای کار می رفتیم یا فکر می کردیم برای کار می رویم.

قهوه خانه اینقدری چرک و سیاه است که نفهمی جنس ستون هایش از چوب است یا که آهن و آینه هایش اینقدر کدرکه چهره چند پیرمرد عبوسش تار تر از واقعیت به چشم بیایند.مراجعان از یک قماش بودند : پیرمردی از صبح می آمد و بی کلام به گذر خیره می شدتا شب که به خانه بر می گشت ودو نفر که بی کلام دومینو بازی می کردند .یکی هم حرف میزد با خودش یا با همه، تکه تکه وبم مثل اینکه که توتونی چیزی می جود و چایچی ای فرتوت که فقط از پس چای ریختن بر می آمد .نگاهشان به ما خصمانه نبود ،شاکی بود انگار که یک بازنشسته ارتش را بچۀ مهمان از خواب بعد از ظهر پرانده باشد و او همه داد و بیداد وغر و فحشی را که فرو خورده به همراه حق به جانبی همیشگی اش، در نگاهی خلاصه کند. چایی تلخ گیلانی ما با ورود توریستی شنگول که اروپایی به نظر می آمد با دوربین حرفه ای و بند و بساطش همزمان شد و همان که حرف میزد به زبان محلی غرغری کرد ،جویده جویده و تفی را هم بدرقه اش . منظورش هر چه بود توریست فهمید و برای عکس برداری اجازه خواست.ما هم فهمیدیم ، نگاه ها یشان معنی دار شدند که اینجا اضافه ایم که این دخمه آخرین مکان افرادی ست که روزگارشان به سر آمده که اینها باز ماندگان قبیله ای هستند که فرزندانشان آنها را ترک کرده اند و دور این آخرین آتش کنار هم می نشینند. درجزیره ای دور از سیلاب ِجمعیتِ خوشرنگ تابستانی ،در پناهگاهی برای زمستان های سوت و کور و سرد و منزوی ماسوله. این آخرین تجمع ِاین نسل ِمنقرض شده،این گروه ِ وامانده از شهری تمام شده ،عتیقه شده، حضور غریبه ها را بر نمی تابید.آنجا حریم بی دفاعشان بود.مرزی سست .

میدانید ،بعضی فضا ها برای من شادند بعضی دلگیر بعضی دو ستانه و بعضی ... (جای این نقاط میشود انبوه صفت ها را نوشت) ولی تا بحال هیچ فضای معماری مرا "نگرفته" و آنطوری که می گویند دل مرا "نلرزانده" و قلب مرا "تسخیر"نکرده و نوشته هایی از این دست برای من بیشتر در حیطه ادبیات لیریک قرار گرفته تا مباحث معماری، یک زمانی می گفتم اگر شما برای پِخ کردن و ترساندن بچه مدرسه ای ها وبه گریه در آوردنشان فدرت فضاسازی قائلید منهم مساجد بزرگ مان را از لحاظ فضایی غنی می دانم.آن موقع آنها را به غول های خالکوبی شده یا چکش های تزیین شده تشبیه میکردم و هنوز هم - اگر بخواهم صادق باشم- آدم ها و نوع فعالیتی که در فضایی وجود دارد را مهمترین عامل در کیفیت و حال و هوای آنجا می دانم .عنوان کردن این قهوه خانه هم از آنجا نبود که فضایش مرا له کرده یا اشکم را در آورده یا به فکر فرو برده است شاید بیشتر برای آن است که در رویا های قبل ازچرت زدن ام، سرو کله این فضا زیاد پیدا می شود. آن وقتها که فکر های معمولی آدم آنقدر لینک در لینک می رود تا سر از جا های بی ربطی در آورد و به داستانهای قر و قات و بی سر و ته تبدیل شود و به خواب لذیذ یا به پرشی از ترس بیانجامد.
این قهوه خانه را زیاد دیده ام با پیر مرد هایی مات که گاهی با چهره خودشان بودند و گاهی با چهره ریغو وگاهی من.

۱۳۸۷۰۱۲۱



طاق باز، نوشتن مشکل است

دیگرنه به بی خیالی زدن به کار می آید
نه مالیخولیا،
نشانه های بیماری بازگشته اند .


۱۳۸۷۰۱۰۹

به سلامتی سه تن

حمید برا هر کار کوچک و بزرگی مراسم درست می کنه هر رفتاری مثل غذا خوردن،بیرون رفتن،قدم زدن وهرچی که فکرش رو بکنی براش یه جور آیینه. سیگار کشیدنش که در مایه های عبادات سیک های هندوستانه ، باید تنها باشه و کسی نگاهش نکنه و موسیقی دلخواهش رو گوش بده و تلفنش خاموش باشه و چمباتمه بزنه کنج اتاق و خیره بشه و … یا اگه مثلن بخواد به من زنگ بزنه هزار جور سبک و سنگین می کنه ، بیست دفعه عقب می اندازه ، یکماه فکر می کنه چی بگه چه وقتی زنگ بزنه مزاحم نباشه من سر حال باشم اول حموم یک ساعته اش رو میره بعد مراسم سیگار رو بجا میاره و بعد از سه بار گذاشتن و بر داشتن گوشی تلفن، شماره گیری می کنه….

[سلام حمید ، تو در عین بی خدایی یک تقدس گرای بالفطره ای. یک همه چی جدی کن تمام عیار].

میدونی، کلافگی ماهیت پیچاپیچی داره کمتر مستقل در انظار دیده شده و بیشتر وابسته به فعالیت های دیگه ست و مثل یه انگل از توی اونا جوونه می زنه.می تونه تو خرتوخری ِکار قبل عید بیاد خفتت کنه یا اینکه تو تعطیلات نازل بشه که واصل بشی به چنل تو و خوندن اس ام اس های سند تو آل و کله خاروندن و کندن ناخن های پا.

کلافگی کلن متضاد چیزی نیست ، متضاد سرخوشی ،شادی ، مشغولیت و یا حتی غم هم نیست . تو دلشونه ،تو خودشون. یه کروشه هست که وسط هر واقعه مثبت و منفی باز و بسته میشه.مثل باکتری های توی بدن ،مثل آنتروپی سیستم هاست. اپیستیمه دوران کار و تعطیلاته،نمونه عینی بی هدفی ِفاعل شناساست.ول معطلی ابژه. مثل جوشی که بعد از اپیلاسیون و قبل از مهمونی توی صورت ملت در میاد و میشه عامل بدبختی مضحک طرف و با تکنیک های ساروج و کرم پودر های ساختمان گلدیس هم مخفی نمیشه و یکهو اتمسفر رو تبدیل می کنه به چیزی نزدیک به غروب های بعد از برنامه کودک هفت هشت سالگی.

در حقیقت همون " که چی"معروفه که وسط هر کار به اصطلاح و موسوم به "جدی" ای مثل خوندن و نوشتن و ساختن و کشیدن و تغزل و تحبب و رقصیدن و کل کل می آد تو کلت. حالا بیاییم هی برنامه بریزیم برا سال آینده ،هدف کوتاه مدت و کلفت مدت تعیین کنیم و هی سال گذشته رو ارزیابی مالی ،پروژه ای ، عشقی کنیم.

به هر صورت بدلیل ارزش کار گروهی و این که سال سالِِ ِ شکوفه و نوآوریه و از اونجا که اصولن شاش دسته جمعی پاداش ریدن داره،مثل اینکه تو این تعطیلات ،دسته جمعی کلافگی کردیم. هم من و هم اون رفیقی که به زبان عبری برام کامنت گذاشته و بعد از کشف رمز معلوم شد نوشته حالش ازمن بهم می خوره و هم خود خرت که بعد از دو قرن سکوت و ده بار متارکه و طلاق با هزار نفر، زنگ زدی منو از خواب آلپرازولامیم بلند کردی که حرف پنج سال پیشم که یادم نیست چی چی گفتم رو تکرار کنی و با تردید و سکوت های پیاپی و سختی هر چه تمام تر بگی که تو درست می گفتی و اینها. حالا خب پسر که چی.

۱۳۸۷۰۱۰۱

۱۳۸۶۱۲۱۹

بعله داداش ِ من . بدبختي انواع داره

شغل من، آخرين و محافظه كارانه ترين انتخاب ممكن بود، حقيقتش تاسال هاي آخر تحصيل و عنفوان خر حمالي مفت و راندو كردن و فاز دو كشيدن هم مطمئن نبودم كه قراره بقيه عمرم به معماري بگذره و گريز هاي گاه و بيگاه و بيخيال‌ ِ كار و دانشگاه شدن ِ گهگاهي هم به همين دليل بود.اين گرايش ريشه دار ازدوره بعد از ميخام خلبان –دكتر بشم ِسنتی ِبچگی متناوبن وجود داشت و آرزوهاي شغلي طيف گسترده اي رو از باستان شناسي و دروازه باني تا طراحي عروسك و مجسمه سازي شامل ميشد .اولين چيزي كه از رمبوي شاعر شنيده بودم اين بود كه شاعري رو در بيست سالگي ول كرد به امان خدا و زد تو كارقاچاق اسلحه در آفريقا، طبعن يه مدتي رو هم با خيال قاچاقچي اسلحه شدن با نيش ِ واز توي رختخواب غلت مي زديم كه بعدن تحت تاثير آموزه هاي امانيستي پوچیستي رفقا خودبخود ته نشين شد و رفت پي كارش مثل الباقي خيالات...

بقول دوستم که بنیانگزار تئوری بدبختی هاست ،انواع بدبختي گاهن خودشون متضاد و متناقضند.بعضي بدبختي ها خيلي رئالند مثل اون بيچاره مال كجائك ِ گرگان كه ديده بود بچه هاش پوست هندونه ي آشغال مردم رو گاز می زنند و خودشو دار زده بود يا از همينا كه هر شب تو اخبار مي بينيم ....بعضي بدبختي ها رمانتيكند كه چون به حول و قوه الهي همه اينكاره هستند و به انواع استايل و اسلوبش تسلط كافي دارند،واردش نمی شویم .نوع دیگری که بسیار شایع ومزمن هم هست بدبختي ها ی ايدآليستيه مثل ناراحتي برا منقرض شدن تمساح سياه سواحيلي توي جنگل هاي آمازون. ...بدبختي هاي انتزاعي هم کم نیست ،ناراحتي برا چيزاي غير واقعي. مثل زنجموره شب تاصبح برا نمره كم آوردن..... نوع رديفي از بدبختي هم هست كه تو این شب عظیم جا داره ازش ياد كنيم به ايشون بدبختي مضحك اطلاق ميشه . كه دقيقن همون رنج و حال گرفتگي و اكسازپام و لقمان حكيم و اين برنامه ها رو داره ولي برا هر كي تعريف مي كني بجاي همدردي ، هرهر به هيكلت مي خنده .بيشتر بدبختي هاي منم از اين قسمند كه خودتون زحمت مي كشين اين پاراگراف رو به بالاييش يه جورايي ربط مي دين. نشد هم خيلي مهم نيست اقلن چار تا حرف آموزنده ياد گرفتين.

به هر حال تو اين وبلاگ قرار بود از چيزايي بنويسم كه دوستشون دارم ولي كمتر بهشون ميرسم مثل ادبيات و نقاشي . كه خوندن وبلاگ ِ دوستان معمار ، جوگيرم كرد و در مورد معماري هم گلواژه هايي تلاوت کردیم.نه خيلي خوشم مياد بحث هاي صرفن علمي تو اين بلاگ بنويسم نه اين كه كار هاي معماري مو اينجا بيارم همون كه روزي ده دوازده ساعت در گيرش هستم برام كافيه. باقي هم بقاي شما.

دوستاني هم كه معماري پاره تن ايشان است و با گوشت و استخوان آنها آميخته شده و به اين كلبه خانوادگي – تخصصي سر مي زنن لطف كنن و اين نوشته ها را به حساب شيرجه هاي يك پسر بچه ده دوازده ساله بگذارن كه با برادر کوچیکترش روي فرش خونه شون با جوراب هاي گوله شده تمرين دروازه باني مي كنه.

۱۳۸۶۱۲۰۹

زالمانه

بی هیچ انگیزه ای شاید
ترا به همراه آرامشت
سکوتت و آن حلزون همیشگی ,
کشتم .

بواقع یعنی پایم را رویت نگه داشتم , مماس با لاک تو
سفتی پوسته ات را به زیر کفش هایم حس کردم
و یکباره و به تمامی ,
با نیرویی عمود
پایم را به رویت فشردم .

از اینکه هنگام رفتن پایم به زمین نمی چسبید فهمیدم
کاملن و تمامن به روی زمین باقی مانده ای
تمیز و بی نقص
احتمالا بعد از رفتنم , مایع بی رنگی از پوست منهدمت به آرامی تراوش می کند و سطحی سه برابرجسدت را به صورت منحنی بسته ای , روی زمین خیس می کند.

بی هیچ انگیزه ای که نه
ولی بی هیچ لذت یا تاسفی بعد از آن

۱۳۸۶۱۱۲۵

تو اين سیزده سال

حالا هرچي خوش غمزگی مي كردي يا كولي بازي در مياوردي و بعدش تریپ حزن صادقانه ورمی داشتی، من كه باورم نمي شد توي يكسال خرزدن ما برا كنكور كذايي، يكي در ميون پيش فرشاد ِعاشق ِ از همه جا بيخبرنمی رفتی ....

تا بالاخره رو شد و تو سوختي و ما هم رفتيم مرحله بعد. طبعن چندان تعجبي هم نبايد مي كردم وقتي عدل روز تولد بيست و پنج سالگيت ، شوهرت توي باغ كرج ِ يه نره خر مچت رو بگيره و كار بكشه به افتضاح و بابا ننه بازي و طلاق كشي....

ولي فكم بدجوري پايين اومد چند روز پيش كه يه جاي بي ربطي يه آدم بي ربط تررو دیدم و بهم گفت كه مُردي .پارسال سكته كردي و مردي تا من باز شماره فرشاد رو بگيرم كه مثل هميشه خودمون راست و درستش رو از همديگه بشنويم كه كِي و با چي و كجا...

۱۳۸۶۱۱۲۰














پابِرنده در خفنات خیابان
.ضیافت ایرانش

1- پيسارو نقاشي هايش را از خيابان هاي پاريس مي كشيد، خيابان هايي در شب ، در برف ودر غروب . بلوار هايي پر از آدم هاي ِ لكه درشت رنگی با كالسكه ها و اسب هايي محو كه تنها با نگاه كردن با فاصله میتوانی كليتش را درك كني. (اين نقاشي ها بعدن به سبك بنجل و كيچ " پاريسي " تبديل شد). او در حالی به این سوژه ها می پرداخت كه همقطاران امپرسيونيست او بيشتر به مناظر طبيعي و رمانتيكي مثل بركه ها يا تك ساختمان هايي قديمي وتک چهره ها يا جشن ها و سرخوشي ها سرگرم بودند. نگاه پيسارو را شايد بتوان در ادامه شور مدرن دوستي (مدرن كيشي؟) بودلر عنوان كرد : جدا شدن هنرمند از زندگي سنتي و پرتاب شدن و يكي شدن با زندگي مدرن، با همه جذابیت ها، ترس ها و اضطراب هاي آن.پرتاب شدن به خیابان.

2-خيابان جاي برخورد يا از كنار هم رد شدن "زندگي هايي " ست كه در محله ها بصورت موزاييكي كنار هم چيده شده اند.جعبه ساختمان ها باز ميشود و رشته هایی از زندگي هاي انساني به بيرون مي ريزد و حرکت می کند، کلافی بوجود می آید که رشته هايش از هم مي گذرند يا به هم ميرسند و يا با هم برخورد مي كنند. و از برخورد ها" اتفاق" شكل مي گيرد: بيخانمان ِ داستان چوبك از كنار زني با اندام مرمرين مي گذرد و عطرش را در هوا مي بلعد،با نگاه بدرقه اش می کند و فحش - سوالي حواله ميكند (اينا رو كيا مي گان؟) و اگنس جاودانگي كوندرا در پشت شيشه رستوران از شیوه همبرگر خوردن همشهريانش - که چربی آبدار را با بوی تن بغل دستی ها به دهان فرو میبرند- به عق مي افتد
اتفاق هايي جسمي تر يا ذهني تر . واضح تر يا مبهم تر.


1و2- خيابان محل ظهور مدرنيسم است و نمايشگرو مصداق آن.و سنت هاي نانوشته مدرنيسم در آن معتبرند. هاله تقدس بودلر شاعر در آن به زمين مي افتد تا وقتي در محله اي بد نام با آشنايي برخورد مي كند از قداست شاعرانه اش خجالت نكشد.
ويترين شهر است و بيرون ريز اتفاق هاي آن . اخلاقي و غير اخلاقي ، هنجار و نا هنجار ، هست و نيست.همان كه هست.


3- آینده گرایان از مرگ خيابان مي گويند .فوتوریستهای ایتالیایی در نقاشی هاواعلامیه ها یشان، لوكوربوزيه درشهر آینده و كولهاس در شهر عام. آنها جام هايشان را به اميد آينده پر مي كنند و به سلامتي بزرگراه ها مي نوشند. موافق شان باشيم يا كه نه ، آيا پياده رو ساختن خيابان ها ي اصلي قديمي، نوعي نگاه موزه اي به خيابان نيست؟ نگاه موزه اي و تنفسی مصنوعی به "مكاني" كه براي زنده ماندن و ادامه داشتن به كمك نياز دارد؟


1و2و3و4- خيابان جهان سومي ، معطل مانده است و مثل ديگر تجربه هاي مدرنيستي در اين كشور ها ، نصفه نيمه ، با ترس و لرز و سوراخ كليدي به نظر مي آيد. استثنا ها را فراموش كنيد و از ولي عصر و استانبول و انقلاب بگذريد. به خيابان هاي محله هایی مثل تهرانپارس و صادقيه نگاه كنيد و واضح ترش در شهرهايي مثل هشتگرد و اسلامشهردنبالشان بگردید.
خيابان هايي با پياده رو هايي تنگ،فضا هاي جمعي حداقلي، ترافيك هايي طولاني و ساختمان هاي مثل هم.
خيابان هاي تيپ
خيابان هايي بي هيچ امكاني از تجربه، همه قابل اشتباه گرفتن ،همه مثل هم ، هميشگي ،خسته کننده ،هرجايي ، بی اتفاق ..
خيابان هايي عقيم .عقيم در ايجاد تجربه هايي بصري ، حسي ، ذهني و اجتماعي.
اين خيابان ها "مكان " نيستند، صرفا يك "حالت" اند

...............................................................

5- به مارشال برمن تعظيم مي كنيم.

۱۳۸۶۱۱۱۷

سوال

بعد
با چشم هایی که پنج برابر درشت شده
خیره می شود
.
(دستت میرود
که سیگار را در چشم ها یش خاموش کنی)

۱۳۸۶۱۱۰۷

چرا معماری میرمیران جریان ساز نشد

دریکی از تحقیق های دانشگاهی که به روی دانشجویان معماری صورت گرفته بود، در یکی از نمودار ها،آشنا ترین ومحبوب ترین معمارایرانی با فاصله ای باور نکردنی از بقیه ،میرمیران فقید بود... نوشتن از میرمیران در این بازار اراجیف ِ بت سازانه و قهرمان پرورانه و مارسل دوشان ایران نامیدن و بقول فرهاد پور استمناهای فرهنگی ، شاید اضافه و زیادی باشد ولی سوالی که می خواهم مطرح کنم این است که چرا در هیچ یک از مسابقات معماری، پایان نامه هاو کار های اجرا شده اخیر، نمی توانیم امتدادی قابل قبول و رد پایی در خوراز شیوه طراحی و نگاه معماری و درون مایه های کار های او پیدا کنیم.

البته شاید این مساله ، زیر مجموعه کوچکی از شکاف فرهنگی بین نسل های هنری در کشور ما باشد که تحقیقی روشمند را برای ریشه یابی می طلبد. شاید هم رویۀ نو گرای معماری ایرانی، چندان رغبتی به زبانی فاخر و بیانی با شکوه برای ایده هایش ندارد. شاید خصیصه هایی مانند ناب گرایی مجسمه وار کارهایش و شکوهمندی اغراق شده و شیفتگی تصفیه شده اش نسبت به معماری گذشته ایرانی چندان با اشتهای نسل جدید خوش نمی آید.

ویا شاید هم اصولا چندان آشنایی با کار هایش وجود ندارد و صرفا او را به نام می شناسند.

و یا باز شاید نوع معماری او با مجسمه واری سنگین اش، که فرم نهایی را مانند غایتی صیقل خورده به اتمام می رساند مثل دروازه ای عظیم است که کسی را به خود راه نمی دهد و دخل و تصرفی اندیشه ای و فرمی را بر نمی تابد . یا باید مقلدش باشی یا که هیچ. چیزی در مایه های زبان شاملو در شعرکه جریانی تمام شده است.

کسی چه می داند.

این را هم بخوانید

و این

کورش : اصولن گرایشات فردی تبدیل به جریان نمی شوند مثلن پل کله کارهایش به شدت شخصی است و در هیچ عنوان کلی نمی گنجد .در مقابل چیزی مثل کوبیسم تبدیل به مکتب می شود و می شود آن را تدریس کرد .
از طرفی حوزه ی مونومونتال بسیار محدود است و مثلن نمیتوان یک کا ر مسکونی را به این شیوه انجام داد.
در همان مسابقه ی فرهنگستان یکی می گفت که این کار یک سنگ قبر بزرگ است .و راست هم می گفت .البته من هم معتقدم بعضی از کارها باید همان سنگ قبر باشند ولی نمی تواند به بسیاری
از حوزه های دیگر تعمیم پیدا کند

.......

ج : به نظر من هم معماری اش مونومنتال و شخصی است ولی فکر می کنم خود اینها زیر مجموعه دلیلی بزرگتر است : معماری اش در مسیر معماری جهانی نبود و این به خودی خود نه عاملی مثبت نه منفی است ولی این مساله دلیلی می تواند باشد برای ادامه نیافتن توسط جامعه ای که از یک طرف عاشق بت ساختن اند و از طرف دیگر عطش زیادی برای فول آوانگارد بودن دارند


۱۳۸۶۱۱۰۱

مثل برده كار كن مثل شاه حكمراني كن و مثل خداوند بيافرين.

با همه تيريپ هاي مرگ مولفي كه گهگاه مي آيم ، اعتراف مي كنم كه با ديدن اين عكس نشد كه نقش خالق را به عنوان اصلي ترين معني دهنده جمله در نظر نگيرم

اين جمله با اين عكس معني مي شود و فقط و فقط به اين خشونت و هيبت ذاتي و اساطيري چهره اش تعلق دارد . به دست هاي بزرگي با رگ هاي برآمده و ساعدي عضلاني، در حالتي كه زئوس وار به روي نخته سنگ نشسته است.و به مجسمه هايي بزرگ و بت گونه و صيقلي از سنگ و فلز كه به كارگاهش حال و هواي معبد مي بخشند.

برده و شاه و خداوند با اين شمايل جسميت پيدا مي كنند

. اين جمله نه براي نقاش ي است كه اين را بروي ديوار آتليه اش براي اولين بار خواندم و نه براي من كه قبل از ديدن اين عكس، بصورت جو گيرانه اي آنرا نوشتم و بروي ديوار مقابل تختم چسباندم .

اين جمله فقط براي برانكوزي است

۱۳۸۶۱۰۲۵

برای هایدوک جایی میان چشم ها و ابرو ها

در یکی از شب های عنفوان رفیق بازی ِ بیست سالگی و ملزوماتش ، حدود های صبح یکی از طرفین کل کل،عصبانی شد و بقیه را از دورو بر خود دور کرد و ایستاد به عربده کشی- پاتیل و سیاه مست-جوری که فردا به زحمت و با ذکر جزییات به یادش آوردیم.
چهل دقیقه ای طول کشید تا که ساکت شد وتمامی این مدت ایستاده بود و بجای فحش خارمادر که در این مواقع انتظار می رود،فقط هوار میزد که فلانی -خودش را با اسم وفامیل خطاب میکرد- تنها ست. فلانی تنهاست انگار که بگوید فلانی آتش گرفته است. این دوست ما که اصولا آدمی شاد وخوش مشرب بود و دور وبری شلوغ داشت ،در حالتی که نمی توانستی به صداقتش شک کنی ، ناپایدار ایستاده بود تا به ما و تمامی کائنات ،تنهایی اش را اعلام کند.
.
تنهایی با خیلی از چیزها ارتباط دارد .چیز هایی مثل سیگاروهراس و آفرینش . رابطه تنهایی و آفریدن مانند رابطۀ حکم شاه است با داستانسرایی شهرزاد. با آفریدن رنج و قدرت تنهایی بطور موقت بی اثر می شود. آفریدن شفاعتی است که تنهایی را زیستنی و تحمل کردنی می سازد. تنهایی لذت بخش؟ نمی دانم توهم است و یا مثل عبارات "عشق ابدی" و"سعادت واقعی" اسطوره ای است برآمده ازنیازهای انسانی. میشود خلوت لذت بخش داشت ولی تنهایی لذت بخش فکر نمی کنم. تنهایی چندان ربطی به شلوغی وخلوتی ندارد توی هیاهوی بازار ماهی فروش های رشت آدمهای تنها کم نیستند و تو در خانۀ خلوت خودت می توانی با چَنِل تو سرگرم باشی و احساس تنهایی نکنی.
.
به هر حال فکر می کنم آدمها دو جور تنهایند برای عده ای تنهایی به آرامی شروع می شود و نشانه هایش کم کم آشکار می شوند .مثل سرطانی که بدنت را سلول به سلول فتح می کند وسرفه ها و تب ها حاد می شوند. مثل وارد شدن به دریا است که هرچه جلو تر میروی بیشتر احاطه ات می کند اول غوزک پاهایت را می گیردو و بعد پشت ساق هایت را قلقلک می دهد به حشفه ات که می رسد ،می لرزی و بعد گرد سینه هایت را احاطه میکند. . و یکهو می رود می نشیند در جایی میان چشم ها و ابرویت ،آنجا میشود مخزن خستگی و درد مزمن و تیر کشیدن های گهگاهی. و تو همیشه و به عادت با دو انگشت شصت و سبابه آنها را می مالی.
ویا اینکه مثل گروه دوم با دوروبری هایت،کارَت،چَنِل تو،دوست پسر-دختر-همسرت،ماشین لباس شویی ات ووبلاگت سرگرم هستی و به سینما می روی و توی ترافیک فحش می دهی و سیگار می کشی و با دو بار س ک س در شب های هفته،صبح ها ساعت هفت از خواب بیدار می شوی زندگی می کنی بی هیچ نشانه ای از تنهایی.....ویک شب به تلنگری یا واقعه ای یا عرق کشمش کیسه فریزری ،سیاه مست می کنی و در مقابل کل کائنات تلوتلوخوران می ایستی به عربده

۱۳۸۶۱۰۱۰

هیچگاه دست هایم اینقدر بی فایده نبوده اند
همپیاله کمک میخواهد

امید به زیر میآید
و آرام آرام ته نشین میشود

شب طولانی است و سیاه است ونکبت زده

عیاری نیست