۱۳۹۰۱۱۱۵
۱۳۹۰۱۱۰۹
۱۳۹۰۱۱۰۶
۱۳۹۰۱۰۲۱
به ته بعضی چیزا که میرسی ، تو می مونی و یک انتخاب- یک لحظه شک ،بعد تصمیم قاطع- مثل تصمیم دروازه بان برای دویدن به سمت مهاجم تنها و خالی کردن دروازه ست. مثل تصمیم برای نوشتن استعفا یا اخراج کردن یک نفره . مثل لحظه ای که شرط و بستی ودیگه باید بپری تواستخر دو متری پر از لجن توی دانشکده، مثل تصمیم به شوت مستقیم از فاصله سی متریه، مثل تصمیم برای زدن تو گوش یه زبون دراز یا لحظه ای که باید لیوان رو به دیوار بکوبی. مثل وقتی که باید وسط جلسه بلند شی و در رو محکم به هم بزنی و بری. مثل لحظه بستن شیر احساسات و اعلام پایان دوستی،چشم تو چشم دوست بیست ساله اته ، مثل لحظه فرار می مونه ، تصمیم برای فرار یا تصمیم برای موندن، برای زدن، برای مردن ،مثل پریدن تو آب یخ، مثل وقت عربده کشیدن یا لحظه خفه شدن و گور خود رو گم کردنه. مثل تصمیم برای نصفه گذاشتن یک سفر دو نفره و تنها برگشتن، یا ادامه دادن چیزی در عین ناتوانیه، مثل وقتی که می خواهی طرح یکسال کار کرده ات رو عوض کنی، مثل لحظه ای که باید جلو کارفرمات وایستی وتو چشاش نگاه کنی و با آرامش و طمانینه بهش بگی شاشیدم توی پولت ، مثل پریدن از روی یک گودال وسیعه ، که یک لحظه لرز می کنی که نمیشه و اگه اون لحظه بشه دو لحظه ،هیچ وقت نخواهی پرید. مثل لحظه جلو رفتن برای مخ زدن ، مثل لحظه زدن رگ دست یا کوبیدن مشت توی شیشه ست، مثل لحظه انتخاب جفت، انتخاب مرگ یا انتخاب جدایی.
۱۳۸۸۰۳۲۶
۱۳۸۷۱۰۲۶
مرد کتاب را باز که کرد ، نوشته خود را در صفحه اول که دید ، به یادش آمد که دو سال پیش همین وقت ها با این کتاب ور می رفته و کتاب از زمان آشنایش با زن ، نصفه مانده و امروز این اولین کتابیست که بعد از متارکه با زن میخواند . زیر نوشته قدیمی ،تاریخ جدید را نوشت وبا خطی سنگین اضافه کرد : " دو سال فراموشی ،هدیه نکبت تو بود"
...
. خب می دانم شما هم مانند من حاضرید شرط ببندید که قضیه اینجا تمام نمی شود و کتاب باز هم نصفه خواهد ماند و این البته بیشتر از اینکه به بازگشت زن یا نکبت هر کس دیگری ربط داشته باشد به چاپ ریز کتاب مربوط است یا متن بدقلق یا گشادی مرد.
۱۳۸۷۱۰۱۱
۱۳۸۷۰۷۲۶
من فقط می خواستم کباب ها سرد نشن که جارو جنجال راه انداخت هی حمید حمید کرد که چرا اینطوری می کنی ملت میخوان برقصن . تازه اونم وقتی که یه ربع پیشش صورتش رو بوسیده بودم. منم لج کردم چراغا رو روشن کردم گفتم الان فقط شام.
صبحش هم لابد می خواست تا لنگ ظهر بخوابه چون وقتی داشتم گردو ها رو می شکستم که پوس بکنم وقتی اومد برا خودش نسکافه درست کنه ، چپ چپ نگام کرد .گشاد خانوم نکرد اون میز بازار شام رو یه ذره جم و جور کنه.البته در این زمینه از اولش چیزی نمی فهمید وگرنه کلن خریت که لحاظ نداره.
۱۳۸۷۰۷۲۳
همان ، صفحه 23
وسط هیرو ویر ، زنگ زدیم به حمید بیا که کار خودته ، اونم از روی کار بلند شد با پیرهن سفید دکمه بالا پایین بسته اش اومد شد دبیر جلسه . بقیه هم که چسب زده بودیم و پلاکارد دستمون بود . از شانس گه همیشگی "باجوجه های نشسته در آشیانه ..."هم افتاده بود گیر ما ، ولی خداییش نطقی کرد .اسمی.
بعد از بیست و پنج روزهم که آزادش کردند هر چی گفتیم کجا بودی لاکردار دم نزد، مثل اینکه به جز سیم جیم سیاسی ،جای رژ روی یقه اش هم تو فیلم تابلو بود و خودش داستانی شد.
بعدش هم برنامه نمازجماعت اعتراض پیش اومد که با خشتک پاره اومد وخوند و بعدها نقل سجده تاریخیش رو ازبچه های اعتصاب تبریز هم شنیدیم .
۱۳۸۷۰۷۱۵
....دانشگاه را که به مرغداری منتقل کردند، دانشجویان در جواب اعتراض ، شنیدند "دانشگاه قبلیتان که گاوداری بود". توضیح آنقدری قانع کننده بود که اعتصاب چندروزه متفرق شد و بچه ها با بازوهای متورم و موهای کپک زده و ابروهای نازک به پشت بوته ها رفتند تا سیگاریشان را بچاقند.
به هرحال دانشگاه قبلی سردری بزرگتر از ساختمان هایش داشت که اسباب خنده بود و توالتش در مسیر باد ، آشپزخانه در مسیر توالت و ظهر ها عطر قیمه ، بوی گه ، قاطی .
و خب البته که مرغداری این اشکالات را نداشت....
۱۳۸۷۰۶۲۸
مرد ها - 2
اولین خاطره هایم ازاو به لباس خریدن هایش برای من و پسرش در دوره کودکی ما – در دوره ای که اقتصاد ضعیف خانواده ها دیر به دیر اجازه چنین تجملاتی را می داد – محدود می شود قبل تر ها یش به وسیله عکس ها در ذهنم بازسازی شده اند. روحیه شوخ و سخاوتمندی بی مرزش به جبران چاق و کچل و بازاری بودنش بر می آمد و دوست داشتنیش می کرد، سخاوتش به دلیل اعتماد به نفس بالا و عدم عافیت اندیشی بود که آخرش هم کار دستش داد . فروغ و باباطاهر می خواند و دلکش و هایده گوش میداد از خانواده داش تهرانی و اسلام بازاروخیام و شریعتی آمیخته ای ساخته بود که حرف هایش را به آن آویزان می کرد. هم سخن خوبی بود به شرطی که شنونده خوبی باشی.
حالش بد شده بود از دفع خون زیاد بیهوش شده بود که بالای سرش رسیدیم و به زحمت هیکل عظیمش را روی صندلی نشاندیم تا چند طبقه پایین ببریم .به هوش آمد و صورتم را بوسید و سیگاری خواست و دوباره از هوش رفت و بعد از یکماه و نیم بستری فوت کرد.
نه صمیمیت یک دوست را با او داشتم ، نه اقتدار یک پدر را برایم داشت. بیشتر محبت و احترام بود. ده سال آخر را در ورشکستگی و بیماری گذراند، پول خورده شده و خیانت برادروسرمایه گذاری اشتباه. غم انگیز بود دیدن آدمی با آن بریز و بپاش ها که بلیط های اتوبوس را با دقت صاف می کند و کنار هم می گذاردو در عین حال میخواهد شکوه گذشته را حفظ کند.
اسلاید هایی از او در ذهن ام میایند و تاریک میشوند:
بچه هستیم مارا به بازار می برد و نان را در آب کله پاچه برایمان ترید می کند
به تماشای فوتبال ما نشسته و گزارش می کند ، من گل می خورم.شیشکی می بندد
وتمسخری که در چهره اش بود در عکس سه در چهار رنگی ، در شب تحویل پروژه ای که به تنظیم اعلامیه اش در فوتوشاپ گذشت.
۱۳۸۷۰۶۱۱
فردا ، فردا تمامی اینها به پایان میرسد.
چاکرم مخلصم ِ غلیظی دارند ، در این دو ساله هر وقت که همدیگررا دیده اند گل از گلشان شکفته است و ماچ و بوس و برنامه داشته اند، راننده به تور ما هم که می خورد حال همکارمان را می پرسد و با علاقه برایش سلام می فرستد. بچه ها حدس هایی زده اند که شاید این راننده دختری چیزی دارد و برای این همکارمان برنامه ای ریخته است و نیششان باز می شود یا اینکه میگویند راننده شباهت به پدر دوستمان دارد یا اینکه اصلن آشنای مشترک دارند.
چند روز پیش سر ناهار وقتی که تنها شدیم به حرف آمد و بی مقدمه از پیرمرد گفت و اینکه از مشکلاتش با خبر است از دختر علیلش و پسر بیکارش تا لنجی فرسوده که در شمال دارد و شیلات یا کجا بر خلاف قولشان آن را نمی خرند. و از این گفت که چقدر دلش می خواسته تا می توانست با یک کمک مالی تاثیر گذاربه پیرمرد او را شگفت زده کند، چونکه فکر می کرده این کار عملی ترین و عینی ترین و دوست داشتنی ترین کاری خواهد بود که در زندگی می توانسته انجام دهد و می تواند با تصور اینکه چقدر آسودگی به آن خانواده می بخشد، همیشه لذت ببرد و به خودش ببالد .
مکثی طولانی کرد و با تردید و به سختی و با چهره ای مچاله ادامه داد که آخرین بار پیرمرد از کسر چند میلیونی پول پیش خانه گفته و اینکه بدلیل گرانی های این روز های مسکن شاید مجبور شود از تهران برود و این مساله با توجه به وضعیت خانوادگیش آسان نخواهد بود. همکارم با صدای آهسته ای گفت که پس از مدت ها پول چاله نکنده ای در حسابش بوده وحتیَ دستش داخل کیفش رفته و دسته چک را هم بیرون آورده ولی بعد با خودش گفته : بگذار برای پروژه بعدی... مثلن شب عید یا حالا هر وقت.
۱۳۸۷۰۶۰۶
۱۳۸۷۰۶۰۲
اصلی ترین چیزی که نظارت رو پارادوکسیکال - تخمی می کنه اینه که کاری رو انجام نمیدی ولی مسوولیت کار با شماست.و این یعنی اگه وقتی که در خیالاتت ول می گردی، مجری محترم داخل پاچه مبارک تپاند و حالیت نشد ،حضرتعالی رو خِرکِش می کنند کنج دیوار میذارن که غلط کردی مسوولیت قبول کردی و فلان. و اینجاست که من فکر میکنم ( در واقع به شکل پاپیون کرده ای مشاهده می کنم ) که این قسمت سوزناکترین قسمت شغل منه .آره حتی از ترسیم نقشه فاز دو روی کاغذ کالک و گرفتن قسط آخر دستمزد طراحی - این دو سنت فراموش شده - هم مهیب تره.از تجسم این صحنه همیشه فرارمی کنم : کارفرما با لبخندی نا امیدانه تو رو به پیمانکار ِختم ِ خارصلوات ده های پایتخت معرفی می کنه و در چشم های تو همون گنگی و خوفی خوابیده که در چشم چاقالی که مسوولیت وکیل بندی راسته قاتلین اوین رو بهش دادند.
تازه این همه در شرایطیه که کارفرمای دولتی و پیمانکار دستشون داخل کاسه در حالت زد وبند نباشه چون دیگه در اون صورت میشی بچه سر سفره که برای این آوردنش مهمونی که هر کی گوزید بزنن پس گردنش تا حفظ آبرو بشه... آآآه کجایید ای همقطاران گردن سوخته من...
اگه حق و حساب بگیرامضا فروش شهرداریچی باشی که دیگه که حسابت جداست و اصغر آقا لوله کش به شتر گلوی زیر کاسه توالت بیشتر از تو اهمییت میده .
.
اعداد شیاطینند.زیاده روی بنده رو ببخشید چون این یک مساله شخصیه که با اعداد دارم به عبارتی چنان در حساب کتاب گند میزنم که معماری رو برای این انتخاب کردم که بی عدد ترین ِمهندسی ها بود و حبل المتینانه منو ازرشته ریاضی فیزیک دبیرستان نجات داد وگرنه هنوز جوابای آخر مساله هام بندری میزدند و بستگی به استاد گرام داشت که از نوع گشادش باشه و سوال کم بده و جوابای اخر رو نگاه کنه و من مصممانه بیافتم یا اینکه از ژانر وسواسی- علاف باشه که برای تکه های جواب، بارم بندی داشته باشه که اونوقت افتادن چندان حتمی نبود .تصمیم برای دوباره خوانی جواب ها، موقع امتحان هم فقط به روز های کارنامه گرفتن مربوط می شد و وقتی تابستون با در و داف تجدیدی مدرسه روبرویی توی ایستگاه اتوبوس ترانه سرایی می کرد،به همراه عشق های گذشته فراموش میشد.حالا قضیه نظارت یعنی این که باسن اینو داشته باشی ورقه یه بابای دیگه رو – که از قضا در دیوثی استعدادش از سیم کارت فروش ها هم بیشتره –بخونی و تصحیح اش کنی. نه که نمره بدی تصحیحش کنی که یه برادر بزرگتری نمره بده اگه افتاد هم نمره اش برای شما منظور میشه.دقیقن همین وقت ها عقده ادیپ و عشق لیبدویت تداخل میزنه و کابوس میبینی بابات با یک جسد در بغل داره دعوات میکنه که چرا بچه ای رو که بهت سپردم توی خیابون بهش تجاوز کردند و مثل یک قهرمان زیرپوستی سریال مارمضونی ،عرق کرده از خواب می پری و از ناظر بزرگ شکرگزاری می کنی که نظارت پروژه قزوین رو نگرفتی.
نظارت شدن هم البته موقعییت حناقی یه .در حقیقت میشه گفت تناقض نظارت هم در همینه که نه می خواهی باشه- بشی، نه باشه - نشی ، نه باشه- بکنی،نه باشه- بکنن ،نه نباشه. نبودنش رو هم اصلن نمی تونم توی این مملکت تصور کنم .وایییییی
اینجا می خوام اعتراف کنم تمام این یاوه افشانی ها برای این بود که بصورت جان بر کف و انگشت توی سد کنی اعلام کنم که در این جبر، ترجیح میدم نظارت بشم تا اینکه نظارت بکنم . به شرطی که قیا ف ِ طرف رو زیاد نبینم ،ترجیح میدم دیده نشه . خدای نادیده بالای سر هم حداقل مزیتی که داره اینه که میشه فراموشش کرد یعنی میشه تصور کرد نیست ،دروغه یا جور دیگه ایه مثل جوری که افشین کریمی دوم دبستان پیرهنشو بالا می داد و شکم قلمبشو بیرون می انداخت و می گفت " خدا اینجاست ، تو لباسمه " و من خدای اونو می خواستم. آره خوبیش اینه که میشه فراموشش کرد و کارتو بکنی وگرنه توی این رستورانی که زیرزمینه و خانوم کافی خورِ صاحابش – که انگار از قلمه زدن یه رییس بانک با افسانه بایگان بوجود اومده –اون بالا نشسته، غذا از گلوم پایین نمیره و اگه شوق و ذوق این خود نویس جدید نبود ، همین ها رو هم نمیشد بنویسم.
۱۳۸۷۰۵۲۵



