
هر چی میگذره بیشتر حسودیم میشه به اون دو سال آخر ِ ده دقیقه فاصلۀ کوچه باغی ِ خونه تا سر کار و فک زدن بی ته و ایربراش بازی ِ اونجا، تا وقتی بر می گردیم به اتاق سه در دوازدهمون ،حرفی باقی نمونه و طبق روال، سه ثانیه مطالعه بکنی وبعد یه کله دوازده ساعتِ اسبی بخوابی و منم رنگ بمالم رو بوم نصفه - همیشه نصفه - و دوباره عوضش کنم وبعد از چهارماه هم که یه چیزی از توش دراومد ، وقتی نیستم یه چیز جدید بکشی روش..
۲ نظر:
اين آقاي ريغو دقيقا كيه؟
این کتابو تو کتابخونه م دارم. کنار بار هستی و کنار صد سال تنهایی. هیچکی نیست بخوندشون.
زهرا
ارسال یک نظر